این داستان واقعی است/ هدیه 24 میلیونی ستاره پرسپولیس به مرد سرایدار!

1– یعقوبی بود انگار که سیاهی چشمانش را سیاهی همین شب قبل به یغما برده باشد.روی راه پله های زیر زمین، جوری نشسته بود که رفت و آمد ساکنان ساختمان شش طبقه را ببیند. جنگ اشکها با پلک هایش تمامی نداشت.سیل بود که می ریخت روی صورتش و لای موهای جوگندمی ریش هایش راهی برای خود دست و پا می کرد.

2– حدود دو سال پیش بود که دخترش دانشگاه قبول شد.تنها فرزندش.خودش می گوید «یادگاری مولود خدابیامرز است. 5ساله بود که مولود رفت سبزی فروشی سرکوچه سبزی بخرد و ناجوانمردی با موتور به او زد و گریخت.مولود سه روز بعد از تصادف تمام کرد و من همه این سالها با هزار زحمت این دختر را بزرگ کردم. دانشگاه که تهران قبول شد گفت خوابگاه به ما می دهند. او رفت خوابگاه و من هم از پی او آمدم و کوچه به کوچه در این شهر درندشت دنبال کار گشتم. اینجا همین اتاق چهارمتری را به من دادند. شدم سرایدار. دروغ چرا. حاجی صاحب خانه گفته کارهای خانه اش را هم انجام بدهم. ماهی 700 هزارتومان به من می دهد» بغضش که می ترکد انگار کلامش زنگ زده باشد و صیقل بطلبد.دستش را ستون پیشانی می کند و زل می زند به قطره قطره اشک خودش که می ریزد روی دو پله پایین تر.«این ترم گفته اند خوابگاه نمی دهند.دخترم در این شهر غریب جایی را ندارد برود.این اتاقک هم که یک وجب است و به زور جای خودم را دارد»

3– خودش گویا مقابل خودش فانوس به دست ایستاده باشد. مثل یک شبح که از هیبت خودش هراسان باشد.یعقوبی بود انگار که سیاهی چشمانش را سیاهی همین شب قبل به یغما برده باشد.روی راه پله های زیر زمین جوری نشسته بود که رفت و آمد ساکنان ساختمان شش طبقه را ببیند.بین آن همه آدم به نظرش می شد به یکی از آنها اعتماد کرد. شاید کمکی….شاید فرجی.

4– صدای بازشدن درب آسانسور آمد.گوشه چشمی چرخاند.خودش بود.چقدر خواهش سخت است.کلامش انگار شده بود ابری خسیس که بر کویر زبانش باریدن نمی گرفت.قفل کرده بود.فقط توانست نامش را صدا بزند«آقای فلانی» و بعد گریه امانش نداد.چشمان آقای ستاره هنوز گدای خواب بود. صورتش داد می زد حوصله تمرین صبحگاهی را ندارد.گریه پیرمرد اما بیدارترش کرد.«چی شده آقا…..» و همزمان آمد و کنارش روی همان پله نشست.پیرمرد نمی دانست از کجا شروع کند که هم حرفش را زده باشد و هم مزاحم وقت آقای ستاره نباشد.آرام آرام که شروع کرد گویی آقای ستاره هم برگشت به 17- 18 سال پیش. روزهایی که با قصه مادر می خوابید.گفت«عمو. اینجا خوب نیست بیا بریم بالا خونه من بقیه حرفهایت را بزن» «نه! عمو. ممکن است کسی زنگ سرایداری را بزند و من نباشم بد می شود»، « پس بیا برویم اتاق تو» «قدم برچشمم می گذاری» و هر دو پله ها را آرام پایین آمدند. رد سایه هایشان روی دیوار روبرو انگار می خواست تابلویی باشد به جاودانگی شام آخر داوینچی.مسیحی در انتظار صلیب.

5– «به به! سماورت هم که روشن است عمو.یک چایی به من بده و بشین حرفت را بزن» « دیرت نشود. حرفهای من زیاد است» «نه! دیرم نمی شود» پیرمرد چای را در شیشه مربایی که به عنوان لیوان از آن استفاده می کرد ریخت و بابت نداشتن لیوان از آقای ستاره عذر خواست.همه درد دلهایش را گفت.همه حرفهایش را زد.کاتب وار انگار داشت کتاب بینوایان را می نوشت.«ویکتور هوگو» روبروی «ژان والژان» نشسته بود. «اسقف مایرل» باید مسیر تازه ای را نشان دهد.هی گفت و گفت و سبک تر شد.حرفهایش که تمام شد آقای ستاره او را در آغوش گرفت.هر دو می لرزیدند.شانه ها طعم «بم» داشتند با ریشترهای اضافه.«غصه نخور عمو!خدا بزرگه»

6– برگشت. وارد آسانسور شد. بالا رفت. کلید در قفل چرخاند. توی قفسه بالای تلویزیون چک بانکی را برداشت. قرار بود قسط ویلای شمالش را بدهد. چک 24 میلیون تومانی بانک پاسارگاد. پشتش را امضا کرد و سریع پایین آمد.پیرمرد هنوز سر بر دیوار داشت. درون آن اتاقک تنگ حس میکردی با عزراییل همخانه است. مات و ساکت. ستاره چک را به پیرمرد داد.«عمو! این را بده پول رهن یک خونه.اجاره اش هرچی شد با خودم.دخترتون ندیده جای خواهرم.من خودم درس نخوندم اما هزینه دانشگاهش هرچی بود با من.واسه خودت هم تو شرکت رفیقم کار جور میکنم»

7– سریع برگشت و خداحافظی را لای قدم برداشتن هایش بر زبان آورد و مجال تشکر به پیرمرد نداد.پیرمرد ماند و انگشتانی که با ریتمی غریب انگار داشتند موهای کودکانه دخترکی را می بافتند و آرام برایش شعر می خواندند.می شد حس کرد حلاوت زندگی به گلدان بیضی شکل چشمهایش سلام کرده است.«خدا خیرت بده جوون.خدا تو را واسه پدر مادرت نگه داره.»

8- آقای ستاره سوار بر ماشینش به سمت محل تمرین رفت.در دلش داشتند قند می ساییدند.خوشحال بود که توانسته دل یکی را شاد کند.شیرینی کمکش به آن پیرمرد یادش برده بود بنده خدا حتی قند در اتاقکش نداشت تا تعارفش کند و چایش را تلخ خورده بود. چه چای تلخ شیرینی! نم نم باران روی شیشه ماشینش می ریخت. سر چهارراه پسر و دختران گلفروش سراغش آمدند. بلند خندید و گفت همه گلهایتان را می خرم. چند؟ بیا این هم پولش.همه را بریزید صندلی عقب. سرتمرین همبازیانش او را سوژه کرده بودند: «قسط ما را نداده اند برای تامین مخارج زندگی میری گل می‌فروشی؟»

9- خدا سالهاست بین مردم دارد زندگی می کند. بعضی ها را می بوسد، برخی را بغل می کند با بعضی هم قدم می شود دست خیلی‌ها را می گیرد اشک های زیادی را پاک میکند و بعضی ها را برای خودش یارکشی می کند.کلاغ قصه هایتان همیشه عاقبت بخیر.

عبدالصمد ابراهیمی




دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد !

Notify of
avatar
wpDiscuz