یادداشت: آیا یک مربی باید دیکتاتور باشد؟

پرسپولیس اف سی: فرگوسن به عنوان بزرگترین مربی تاریخ فوتبال انگلستان معتقد بود که یک مربی برای پیشبرد همه اموری که در حوزه کاری اوست می بایستی از یک نوع دیکتانوری برخوردار باشد و اگر ما بخواهیم واژه سر الکس را که متعلق به حوزه سیاست است تغییر بدهیم، میتوانیم به جای آن از اتوریته و یا اقتدار استفاده کنیم.
این اقتدار به او اجازه داد به مدت اندکی کمتر از 27 سال با تسلط کامل، یونایتد را به قدرتی بی بدیل در جزیره تبدیل نماید. او به باشگاه مطبوع خود اعلام کرده بود هیچ بازیکنی نباید مبلغ قراردادش بیشتر از او باشد.
جملات قصار او در حافظه فوتبالی ها ثبت شده است. زمانی که سه گانه را در فصل 99 – 98 فتح کرد، فریاد زد که یونایتد دانشگاه جاه طلبی است. او از 6 نوامبر 1986 پای به اولدترافورد نهاد و در پایان فصل 2012 با عنوان قهرمانی، با دنیای مربیگری خداحافظی کرد.
او که متولد 1941 در اسکاتلند بود، کارگر زاده ای بود که طعم سختی، فقر و جنگیدن را چشیده بود.
آیا همه مربیان می توانند فرگوسن باشند؟ پاسخ به روشنی منفی است. آن چه که در مورد فرگوسن آمد مدخلی بود برای ورود به یک مبحث کلیدی تحت این عنوان که آیا یک مربی باید دیکتاتور باشد؟ آیا زیربنای تفکر و اندیشه او، باید روی پایه های تمامیت خواهی یا با واژه انگلیسی آن – totalitarism- قرار گیرد؟
ایده نوشتن این مطلب زمانی جرقه زد که تیمهای ملی والیبال و کشتی فرنگی در مسابقات جهانی با شکست مواجه شدند و تحلیگران این دو رشته به این باور رسیدند که سرمربیان این دو تیم در قامت یک مربی اقتدارگرا قرار نداشتند و به طور کلی بازیکنان، یک مربی مصمم با گرایش دیکتاتوری را بالای سر خود احساس نمی کردند تا جایی که تک چهره های سرشناس و نام آور تیم حتی برای مربی تعیین تکلیف می کردند.
صحت و سقم این گفته ها مورد نظر من نیست بلکه معتقدم تا مادامی که ما از نظر فرهنگ ورزشی و تشخیص جایگاه خود به عنوان یک بازیکن به درک لازم نرسیده ایم، حضور یک مربی حداکثرطلب و مقتدر برای تیمهای ایرانی لازم است و چه باک که او را دیکتاتور بنامیم.
کارلوس کی روش که سالها در کنار فرگوسن نشسته بود، خود از همین طایفه است. او به شدت با بازیکن سالاری و ستاره پروری مخالفت کرد. بر روی نام بازیکنانی قلم قرمز کشید که در باور فرهنگی ما غیرممکن می نمود. او به عبارت دیگر، به فوتبال نتیجه گرا با هر ابزاری پشت کرد. ابزاری که او را تبدیل به یک ماکیاولیست می کرد و پیرو نظریه این متفکر ایتالیایی می شد که هدف وسیله را توجیه می کند.
اشاره به کی روش که سرمربی تیم ملی فوتبال کشورمان است می تواند حساسیت زا باشد و از منظر مخالفین او، تائیدی کامل بر عملکردش باشد. در صورتی که ما زیر یک عنوان مشخص داریم بحث می کنیم. عنوانی که فاکتورهای آن در ایشان دیده می شود.
تحلیل و آنالیز عملکرد او خارج از هدف این نوشته است. در مورد خولیو ولاسکو نیز این دیدگاه وجود دارد که او مدیری بود که در هدایت تیمش به هیچ کسی اجازه ورود به حوزه کاری اش را نمی داد. او هم بازیکنان سرکشی را کنار گذاشت که به جز بازی کردن، خود را در جایگاه مربی می دیدند که البته راه به جایی نبردند و روانه خانه هایشان شدند.
موضوعی که در مورد محمد بنا هم صدق می کند. او به همین دسته از مربیان تعلق دارد که صاحب کاریزما است و هیچ شریکی را در مسئولیتی که به عهده دارد نمی پذیرد. به جز محمد بنا، در زمینه مربیان ایرانی دو نمونه برجسته دیگری هم داریم که هرگز و هرگز به هیچ کسی اجازه ورود به حیطه کاری شان ندادند. حتی به مدیران و مسئولانی که آنها را منصوب کرده بودند. علی پروین و محمد مایلی کهن چهره های شاخص این حوزه بودند و هستند.
این دو نفر با قدرت تمام تیمهای تحت مسئولیت خودشان را اداره کردند. خارج از نتایجی که به دست می آمد، هیچ بازیکنی ولو بسیار بزرگ جرات هیچ گونه دخالتی را نداشت و وقتی صدای پایشان شنیده می شد، بزرگترین بازیکن تیم هم مانند یک بازیکن تازه کار در سکوت و اطاعت باقی می ماند.
بعضی از مربیان در روی کاغذ بسیار بزرگ و در تصمیم گیری ، در طول تمرینات و داخل رختکن قبل از مسابقه بسیار کوچک و ناتوان بوده و هستند. آنها به شدت نگران حفظ شغل خود که بسیار درآمد زا می باشد هستند و به خاطر نتیجه همه چیز را می دهند. ضعف مربیان موجب قدرت بازیکنان می شود. آنها با توجه به ناتوانی مربی خود کودتاهای متعددی را سازماندهی می کنند که در بعضی از آنها نفرات مورد علاقه شان را وارد تیم می کنند و هسته های کوچکی را علیه مربی خود تشکیل می دهند و سرانجام این داستان، به سرنگونی مربی ای که خود مقصر بزرگی است منجر می گردد.
نگارنده معتقد است که به دور از هر واژه ای که به این دسته از مربیان اطلاق می شود،حضور این نوع مربیان اقتدار گرا برای ورزش ما ضرورت دارد. ضرورتی بیش از کشورهای دیگر و بیرون از مرزهای وطنمان.
فرگوسن در کتاب خاطراتش می نویسد: خطرناک ترین عضو بدن روی کین، زبانش بود. با اینکه کاپیتان و بزرگ تیم بود او را از تیم بیرون گذاشتم. می دانید چرا؟ چون ستاره یونایتد خودم هستم.
چون اغلب بازیکن ها به دلایل فقر فرهنگی جایگاه خودشان را نمی دانند، من به این گروه از مربیان رای می دهم.
منبع: روزنامه هفت صبح




دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد !

Notify of
avatar
wpDiscuz