مجموعه ای از داستان های کوتاه عاشقانه
کاربر برتر ماه کاربر برتر ماه ali_@sghar
تاپیک برتر ماه تاپیک برتر ماه « مراجعه به تاپیک اصلی »
سوالات متداول و تاپیک های مهم
    گزارش مشکلات انجمن و قالب جدید توسط کاربران
    اطلاعیه گزارش مشکلات چند روز گذشتهِ سایت و انجمن
    افتتاح سایت پرسپولیس اف سی
    ~ اطلاعیه امنیتی ~
    تاپیک 5
    تاپیک 6
    تاپیک 7
    تاپیک 8
    تاپیک 9
    تاپیک 10
    تاپیک 11
    تاپیک 12

کاربران برچسب زده شده

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 18

موضوع: مجموعه ای از داستان های کوتاه عاشقانه

  1. #1


    محل سکونت
    بندرعباس
    نام واقعی
    Mohammad
    شغل و حرفه
    پیمانکار طبخ و توزیع غذا
    نوشته ها
    575
    تشکر
    9
    تشکر شده 1,453 بار در 385 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    مجموعه ای از داستان های کوتاه عاشقانه

    پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیمسالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو بهوضوح حس می کردیم می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی ازماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یهزندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…تا اینکه یه روزعلی نشست رو به روموگفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه کهدوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطرتو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفسراحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…گفتم:تو چی؟گفت:من؟گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادوگفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اونهنوزم منو دوس داره…گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…گفت:موافقم…فرد می ریم…و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از منبود چی؟…سرخودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصتفکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمونگفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهرههردومون دید…بااین حال به همدیگه اطمینان می دادیمکه جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشومی گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش ازناراحتی بود…یا ازخوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر میشد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهشگفتم:علی…توچته؟چر این جوری می کنی…؟اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…مننمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منودوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…واتاقو انتخاب کردم…من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوامطلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسهخودت…منم واسه خودم…دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوشکرده بودم…حالا به همه چی پا زده…دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز تویجیب مانتوام بود…درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریهرو برداشتم و از خونه زدم بیرون…توی نامه نوشت بودم:علی جان…سلام…امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودمازت جدا می شم…می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمیشه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدربرام بی اهمیت بود که حاضربودم برگه رو همون جاپاره کنم…اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز
    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟

  2. 2 کاربر مقابل از Zan Zalil عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Arash 1990 (14th July 2012), SaEeD_ReD (15th July 2012)

  3. #2


    محل سکونت
    بندرعباس
    نام واقعی
    Mohammad
    شغل و حرفه
    پیمانکار طبخ و توزیع غذا
    نوشته ها
    575
    تشکر
    9
    تشکر شده 1,453 بار در 385 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادرپسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟

  4. کاربر مقابل از Zan Zalil عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    Arash 1990 (14th July 2012)

  5. #3


    محل سکونت
    بندرعباس
    نام واقعی
    Mohammad
    شغل و حرفه
    پیمانکار طبخ و توزیع غذا
    نوشته ها
    575
    تشکر
    9
    تشکر شده 1,453 بار در 385 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    روزی به سراغ من آمد و چند شاخه گل سرخ به من داد...

    آنقدر خوشحال بود که خودش را در آغوشم انداخت و گفت:
    بگو دوستت دارم؟

    او را محکم در آغوش گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...
    روزی دیگر به سراغم آمد و شاخه گلی به من داد و گفت:

    فقط امروز بگو دوستت دارم؟
    دستهایش را در دست گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...
    چند روزی گذشت و او در بستر بیماری افتاد.
    با چند شاخه گل زرد به سراغش رفتم و گفت:
    فقط امروز بگو دوستت دارم؟
    بوسه ای بر لبانش زدم ولی نگفتم دوستت دارم...
    چند روزی گذشت و به سراغش رفتم...
    دیدم پارچه ی سفیدی روی صورتش کشیدند...
    پارچه را کنار زدم و تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم...
    فریاد زدم
    دوستت دارم... چون اگر وجودت نبود زندگی هم نبود...!!
    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟

  6. 2 کاربر مقابل از Zan Zalil عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Arash 1990 (14th July 2012), SaEeD_ReD (15th July 2012)

  7. #4


    محل سکونت
    سرچشمه
    نام واقعی
    hamedjaafari
    شغل و حرفه
    کارمند شرکت مس سرچشمه
    تیم های محبوب خارجی
    Arsenal | Spain
    نوشته ها
    706
    تشکر
    88
    تشکر شده 209 بار در 128 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 5 تاپیک

  8. کاربر مقابل از hamedjp عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    Arash 1990 (14th July 2012)

  9. #5


    محل سکونت
    فعلا ابادان
    نام واقعی
    parsa
    شغل و حرفه
    باز هم فعلا بیکار
    تیم های محبوب خارجی
    AC-Milan | Brazil
    نوشته ها
    368
    تشکر
    183
    تشکر شده 497 بار در 197 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته وجز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم. آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت: البته!

    - از تو میخواهم یک روز، فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز رابررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

    - چرا چنین چیزی را میخواهی؟ به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.

    - خواهش میکنم. آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم. اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود واگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.

    خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی، از پاسارگاد بیرون کشید. فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: «عجب!اینجا چقدر مرطوب است!» و فرشته تاسف خورد.

    - میتوانی مرا بین مردم ببری؟ میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.

    و فرشته چنین کرد. کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت. به جز عده ی اندکی، کسی به یاد او نبود.کوروش بسیار غمگین شد اما گفت: اشکالی ندارد. خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند. فرشته تاسف خورد.

    در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند: عبدالله! قاسم! …

    - هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!

    فرشته گفت: این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

    - اعراب؟!

    - بله. تو آنها را نمیشناسی. آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناورایران حکومت میکردی و حتی چندین قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.

    کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!

    فرشته بسیار تاسف خورد.

    سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود. بعد از مدتی کوروش گفت: تو می دانیکه من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم. مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟

    - در ظاهر بله!

    کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟

    - اسلام

    - چگونه آیینی است؟

    - نیک است

    و کوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید …

    - نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
    وفرشته چنین کرد.

    - همین؟!

    کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.

    - پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!

    و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.

    - خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم راتسکین دهد.

    فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند. پس ازچند دقیقه مرد از کوروش پرسید: راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

    ایران!

    لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!

    عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست…

    - مرا به آرامگاهم باز گردان.

    فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن …

    کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.



    کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است

    آرامـــگـهـت غـــرقــه بـه زیـــر آب اسـت


    ایـنبار نـه بیــگانه که دشـمن ز خـود است

    صد ننـگ به ما کـه روح تو بی تاب است
    تقويمِ ليگ رو هر كي مي نويسه بدونه كه جام مال پرسپوليسه

  10. کاربر مقابل از parsa631 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    Arash 1990 (14th July 2012)

  11. #6


    محل سکونت
    فعلا ابادان
    نام واقعی
    parsa
    شغل و حرفه
    باز هم فعلا بیکار
    تیم های محبوب خارجی
    AC-Milan | Brazil
    نوشته ها
    368
    تشکر
    183
    تشکر شده 497 بار در 197 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    عشق

    سالهای دور پسری به یک دختری علاقمند شد و از دختر خانم قول گرفت که در آینده وقتی که موقعیت اجتماعی خوبی پیدا کرد با هم ازدواج کنند. روزها می گذشت و رابطه شون با خوشی و ناخوشی می گذشت تا روزی با یکدیگر در شهر قرار گذاشتند. پسر طبق قرار سر موقع در محل مورد نظر رسید، اما دختر مدتی هم از وقت گذشته بود اما نرسیده بود. پسر نگران شد و هزاران فکر به ذهنش خطور کرد. عابرین که از اون نقطه می*گذشتند با هم زمزمه میکردند:

    "دختر جوانی با کالسکه تصادف کرده".

    مرد جوان خودش رو به به اون محل رساند و متأسفانه دید که همان دختر مورد علاقه*اش است که این اتفاق برایش افتاده. فوراً معشوقه*اش رو پیش پزشک حاذق شهر برد و پزشک بعد از معاینه رو به مرد جوان کرد و گفت:

    "امیدی نیست"...

    به یکباره دنیا برای جوان سیاه شد با قلبی شکسته که حتی توان حرف زدن هم نداشت، با چشمانی پر از شبنم رو به ستاره قشنگش کرد. پزشک که حال جوان رو دید دستش روی شونه*های پسر گذاشت و گفت:

    "یک راه وجود دارد راه چاره در زمان آینده هست باید این دختر به خواب عمیقی فرو برود تا علم به درجه*ای برسد تا از مرگ نجات پیدا کند".

    مرد جوان گویی تولد دوباره پیدا کرد و بی درنگ قبول کرد تا مقدمات لازم رو فراهم کند تا بلکه زمانی برسد که به معشوقه*اش برسد.

    سالها گذشت وبا مشکلات فراوان پسر جوان کار می*کرد تا هزینه اقداماتی که لازم بود را فراهم کند. دانش پزشکی آنقدر پیشرفت کرد تا توانایی پیوند قلب به واقعیت رسید و نوبت به آن خانم جوان رسید. با موفقیت عمل رو پشت سر گذاشت. روزهایی سپری شد تا وضع جسمانی او بهتر از روز قبل می*شد.

    چندماهی گذشت. روزی دختر جوان به همراه نامزدش بر سر آرامگاهی که متعلق به اهدا کننده قلبش بود، رسید و با صدایی آرام گفت: "پیرمرد اگر تو نبودی هرگز من تصادف نمی کردم تو باعث عذاب من شدی..."

    سپس برای همیشه از آن مرد جدا شد.
    تقويمِ ليگ رو هر كي مي نويسه بدونه كه جام مال پرسپوليسه

  12. 2 کاربر مقابل از parsa631 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Arash 1990 (14th July 2012), SaEeD_ReD (15th July 2012)

  13. #7


    محل سکونت
    فعلا ابادان
    نام واقعی
    parsa
    شغل و حرفه
    باز هم فعلا بیکار
    تیم های محبوب خارجی
    AC-Milan | Brazil
    نوشته ها
    368
    تشکر
    183
    تشکر شده 497 بار در 197 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    مرد درحال تمیز کردن ماشین بود که متوجه شد پسر 8 ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محکمی بر دست کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود در بیمارستان کودک انگشتانش را از دست داد کودک پرسید: پدر انگشتانم کی رشد می کند؟ مرد نمی توانست سخنی بگوید به سمت ماشین بازگشت و شروع کرد به لگد کردن ماشین و چشمش به خراشیگی کودک خورد که نوشته بود دوستت دارم پدر
    تقويمِ ليگ رو هر كي مي نويسه بدونه كه جام مال پرسپوليسه

  14. 2 کاربر مقابل از parsa631 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Arash 1990 (14th July 2012), SaEeD_ReD (15th July 2012)

  15. #8


    محل سکونت
    فعلا ابادان
    نام واقعی
    parsa
    شغل و حرفه
    باز هم فعلا بیکار
    تیم های محبوب خارجی
    AC-Milan | Brazil
    نوشته ها
    368
    تشکر
    183
    تشکر شده 497 بار در 197 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    کادو
    روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده !!! مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید. فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد ، دید که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به طرف اون دراز کرده!! مرد تازه یادش اومد که امروز ، روز تولدشه و دختر کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی تولد اون استفاده کرده. با شرمندگی دخترش رو بوسید و جعبه رو از اون گرفت و درش رو باز کرد. اما در کمال تعجب دید که جعبه خالیه !!! مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که : « جعبه خالی که هدیه نمیشه!! باید توش یه چیزی میذاشتی !!!». دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد و گفت : « اما این جعبه خالی نیست. من دیشب هزار تا بوس توش گذاشتم تا هروقت دلت برام تنگ شد یکی از اونا رو برداری و استفاده کنی از اون روز به بعد ، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشت و هروقت دلتنگ دخترش می شد در اون رو باز می کرد و با برداشتن یه بوسه آروم می گرفت. هدیه کار خودش رو کرده بود
    تقويمِ ليگ رو هر كي مي نويسه بدونه كه جام مال پرسپوليسه

  16. 2 کاربر مقابل از parsa631 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Arash 1990 (14th July 2012), SaEeD_ReD (15th July 2012)

  17. #9


    محل سکونت
    فعلا ابادان
    نام واقعی
    parsa
    شغل و حرفه
    باز هم فعلا بیکار
    تیم های محبوب خارجی
    AC-Milan | Brazil
    نوشته ها
    368
    تشکر
    183
    تشکر شده 497 بار در 197 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.

    به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به

    شما بدهم.»

    آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

    زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»

    آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»

    عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

    شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»

    زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»

    زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به

    پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما

    وارد خانه شما شویم.»

    زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان

    پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»

    فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت

    شود.»

    مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

    عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می

    آیید؟»

    پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است

    ثروت و موفقیت هم هست! »

    آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.
    تقويمِ ليگ رو هر كي مي نويسه بدونه كه جام مال پرسپوليسه

  18. 3 کاربر مقابل از parsa631 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Arash 1990 (14th July 2012), girl Sky (13th July 2012), SaEeD_ReD (15th July 2012)

  19. #10


    محل سکونت
    فعلا ابادان
    نام واقعی
    parsa
    شغل و حرفه
    باز هم فعلا بیکار
    تیم های محبوب خارجی
    AC-Milan | Brazil
    نوشته ها
    368
    تشکر
    183
    تشکر شده 497 بار در 197 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    در مهد کودک های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه
    سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا
    یک بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی
    صندلی بشینن.
    در مهد کودک های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی
    صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر
    رو طوری بغل میکنن که کل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و کسی بی
    صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و
    همینطور تا آخر.
    ...
    با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هر کی باید به فکر
    خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون
    فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر و کار تیمی رو یاد میدن

    تقويمِ ليگ رو هر كي مي نويسه بدونه كه جام مال پرسپوليسه

  20. کاربر مقابل از parsa631 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    Arash 1990 (14th July 2012)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
برو بالا