خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر، محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود، ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود، در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود، پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود، خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا، و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک، و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمیها...
چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان
می نشیند در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود... کدام دست نوازشگرمثل دستهای توگردوغبارغم وغصه ازاین دل گرفته می زداید؟
کدام صمیمی مهربان مثل تو می تواند با لبخند خویش دلها را به امید پیوند بزند؟
کدام ابر سخاوتمند مثل تو سرسبزی و نشاط را به خاک تشنه ، ارزانی می کند؟

یک نگا ه تو کافی است تا کویر به سرسبزی بنشیند و غنچه ها بخندند .

با یک اشاره ی تو درخت سیب ، به بار می نشیند و انارها ترک بر می دارند.
درزیرسایبان چشمان توست که ستاره ها چشمک می زنند و رودها به خروش
می آیند .
هستی برای تو تعظیم می کند و آدمی، مضطر و مضطرب، چشم انتظار صبحی است
که شب ندارد.
ای همواره آرامش با تو!

این دلهای پر از اضطراب و اضطرار را به آرامش پیوند بزن .

دیگر چه بگویم؟ وقتی همه ی حرفهایم را می دانی .

دیگر نجوا برای چه؟ كه واژه واژه هایم را می شناسی؟

دیگر چه اصراری؟ وقتی قلبم را تصرف كرده ای .

این كلمات سیاه، ترجمان رازهایی است كه با تو می گویم .
این جملات مبهم، شعله های آتش این درون سوخته است و گرنه تو كه به من از
من آشناتری .
اگر با این حروف مقطع و این واژه های لال ، با تو به زمزمه می نشینم

برای آن است كه می دانم صدایم را می شناسی

و می دانی پشت این پژواك لرزان درونم ، یك جهان امیدواری ، پنهان شده است .
به راستی كدام زمزمه، بی تو به ثمر می نشیند و كدام امن یجیب، بی آمین تو
مستجاب می شود؟
تو راز نورانی اینهمه آرزویی و گرنه من كجا و اینهمه امید كجا ؟

تو سر چشمه ی بیكرانه ترین اقیانوس محبتی و گرنه من كجا و اینهمه طلب كجا؟

تشنه ام

مثل خاك ، باران را

تشنه ام

مثل كودكی ، مهر مادر را .

تشنه ام

مثل غنچه ای ، نور آفتاب را .

پس ،

باران من !

ببار

آفتاب من !

بتاب

مهربان من !

به نوازشی

مرا رو به راه كن