1. جنایت کاری که یک آدم راکشته بوددرحال فرارواوارگی بالباس ژندهوپرگردوخاک ودست وصورت کثیف خسته وکوفته به یک دهکده رسیدچندروزچیزی نخورده وبسیارگرسنه بودجلوی مغازه میوه فروشی ایستادوبه پرتغال های بزرگ وتازه خیره شدامابی پول بود.
بخاطرهمین دودل بودکه پرتغال رابه زورازمیوه فروش بگیردیاآن راگدایی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقورالمس میکردکه یکباره پرتغالی راجلوی چشمش دید.
بی اختیارچاقو رادرجیب خودرهاکردو. . .پرتغال راازدست مردمیوه فروش گرفت.میوه فروش گفت:بخورنوش جانت پول نمیخواهم سه روزبعدآدمکش فراری بازردجلودکه میوه فروش ظاهرشد.این دفعه بی آنکه کلمه ای اداکند صاحب دکه فوراچندپرتغال رادردست اوگذاشت فراری دهان خودرابازکردگویی میخواست چیزی بگوید ولی نهایتادرسکوت پرتغال هاراخوردوباشتاب رفت.
آخرشب صاحب دکه وقتی بساط خودراجمع میکردصفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
مات ومبهوت شدوقتی عکس توی روزنامه راشناخت.عکس همان مردی بود که ازاوپرتغال مجانی گرفته بود.زیرعک درشت نوشته بودندقاتل فراری وبرای کسی که اورامعرفی کندمبلغی بعنوان جایزه درنظرگرفته بودند.میوه فروش بلافاصله شماره پلیس راگرفت.پلیس هاچندروزمتوالی دراطراف دکه درکمین بودند.سه چهارروزبعدمردجنایتکار دوباره دردکه ظاهرشداوبه اطراف نگاه کردگویی متوجه وضعیت غیرعادی شده بود.دکه داروپلیس هاباکمال دقت جنایتکارفراری رازیرنظرداشتند.اوناگهان ایستاد وچاقویش راازجیب بیرون آورده وبه زمین انداخت وبابالانگهداشتن دودستش به راحتی واردحلقه محاصره شدوبدون مقاومتی دستگیرشدموقعی که داشتنداورامیبردندزیرگوش میوه فروش گفت:آن روزنامه رامن پیش توگذاشتم بروپشتش رابخوان میوه فروش باشتاب آن روزنامه رابیرون آوردودرصفحه پشتش چندسطردست نویس رادیدکه نوشته بود من دیگرازفرارخسته شدم ازپرتغالت متشکرم.هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم نیکدلی توبودکه برمن تاثیرگذاشت بگذارجایزه پیداکردن من جبران زحمات زحمات توباشد!!!!