زيباترين كلمه (مادر)
کاربر برتر ماه کاربر برتر ماه ali_@sghar
تاپیک برتر ماه تاپیک برتر ماه « مراجعه به تاپیک اصلی »
سوالات متداول و تاپیک های مهم
    گزارش مشکلات انجمن و قالب جدید توسط کاربران
    اطلاعیه گزارش مشکلات چند روز گذشتهِ سایت و انجمن
    افتتاح سایت پرسپولیس اف سی
    ~ اطلاعیه امنیتی ~
    تاپیک 5
    تاپیک 6
    تاپیک 7
    تاپیک 8
    تاپیک 9
    تاپیک 10
    تاپیک 11
    تاپیک 12

کاربران برچسب زده شده

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 21

موضوع: زيباترين كلمه (مادر)

  1. #1


    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    اميد
    استاتوس
    عشق، مرگ احساس وظیفه است
    شغل و حرفه
    دانشجو(كامپيوتر-نرم افزار)
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    1,923
    تشکر
    1,211
    تشکر شده 2,496 بار در 847 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 2 تاپیک

    زيباترين كلمه (مادر)

    بچه ها اين داستان بخونيد قشنگه

    داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود.
    تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم.
    روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم.
    مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت
    و گفت،:"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

    زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.
    مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.
    شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
    مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.
    ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
    "بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"
    و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

    قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم.
    مادرم به بازار رفت و با لباس ‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
    شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم.
    از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

    به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید.
    من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.
    موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
    مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.
    نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش."
    گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

    بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت.
    می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد.
    وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود.
    امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

    درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم.
    بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت.
    وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد
    و گفت:"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

    درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت.
    وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است.
    در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود.
    به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند.
    امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."
    و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

    مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.
    به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.
    همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است.
    وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند.
    سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم.
    اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد
    و گفت:"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

    وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود.
    جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

    این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎ شان از نعمت وجود مادر برخوردارند.
    این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.
    این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند.
    همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید

  2. 7 کاربر مقابل از omid27 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    amirhossein (12th September 2011), be.name.zan10 (12th September 2011), darbedar (9th September 2011), Farzandeiran (8th September 2011), Kurosh (8th September 2011), Queen (8th September 2011), UniQue (8th September 2011)

  3. #2


    محل سکونت
    PersPolisFc.Net - PasdaraN
    نام واقعی
    کوروش رضایی
    شغل و حرفه
    نوازنده
    نوشته ها
    3,440
    تشکر
    651
    تشکر شده 2,249 بار در 952 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    خیلی زیبا بود
    کد:
    درد يعني ، سرت به همون سنگي بخوره كه يه عمري به سينت ميزدي !!!

  4. #3


    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    اميد
    استاتوس
    عشق، مرگ احساس وظیفه است
    شغل و حرفه
    دانشجو(كامپيوتر-نرم افزار)
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    1,923
    تشکر
    1,211
    تشکر شده 2,496 بار در 847 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 2 تاپیک
    ممنون داش كورش

  5. #4


    محل سکونت
    ...
    نام واقعی
    24 ابدی
    استاتوس
    24 ابدی
    شغل و حرفه
    .
    بازیکن محبوب
    Mahdi Mahdavikia
    تیم های محبوب خارجی
    Manchester-United | Germany
    نوشته ها
    7,935
    تشکر
    24,878
    تشکر شده 17,577 بار در 6,034 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 52 تاپیک
    تشکرداداش.


  6. #5


    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    اميد
    استاتوس
    عشق، مرگ احساس وظیفه است
    شغل و حرفه
    دانشجو(كامپيوتر-نرم افزار)
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    1,923
    تشکر
    1,211
    تشکر شده 2,496 بار در 847 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 2 تاپیک
    ممنون داش ابوذر

  7. #6


    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    اميد
    استاتوس
    عشق، مرگ احساس وظیفه است
    شغل و حرفه
    دانشجو(كامپيوتر-نرم افزار)
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    1,923
    تشکر
    1,211
    تشکر شده 2,496 بار در 847 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 2 تاپیک
    اميدوارم سايه مادر بالاسر همه ما باشه از نعمت داشتنش بهره ببريم

  8. کاربر مقابل از omid27 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    UniQue (9th September 2011)

  9. #7


    محل سکونت
    ...
    نام واقعی
    24 ابدی
    استاتوس
    24 ابدی
    شغل و حرفه
    .
    بازیکن محبوب
    Mahdi Mahdavikia
    تیم های محبوب خارجی
    Manchester-United | Germany
    نوشته ها
    7,935
    تشکر
    24,878
    تشکر شده 17,577 بار در 6,034 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 52 تاپیک
    ان شالله....


  10. #8


    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    اميد
    استاتوس
    عشق، مرگ احساس وظیفه است
    شغل و حرفه
    دانشجو(كامپيوتر-نرم افزار)
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    1,923
    تشکر
    1,211
    تشکر شده 2,496 بار در 847 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 2 تاپیک
    ولي بعضي مواقع ها ما قدر مادرمون نميدوني مثلا بعضي مواقع يه نصيحت ميكنه به حرش گوش نميكنيم بخدا اون بيشتر به فكرمون هستن تا خودمون

  11. #9


    نام واقعی
    Milad
    نوشته ها
    284
    تشکر
    133
    تشکر شده 51 بار در 35 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    اولین پستی بود که تو این سایت واقعا با تمام وجود حال کردم . واقعا مادر از پدر سایش سنگین تره
    نگاهی عمیق به تقویم سررسیدش / فهمید وقت تفریح سررسیده
    سردرگم تو کوچه سرگردون / کاش میشد خدا قدیمارو برگردوند
    گذشته هایی که تو زمان حال مرده / جوونی که تو چشماش ی فرده سالخرده
    و اون قربانی منم که حالا تقریبا باختم / از آدمای اطرافم اهریمن ساختم
    از پدر مادر هیچ خیری وقتی من نبینم / انتظار داری دیگران رو اهریمن نبینم



  12. کاربر مقابل از darbedar عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    Kurosh (9th September 2011)

  13. #10


    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    اميد
    استاتوس
    عشق، مرگ احساس وظیفه است
    شغل و حرفه
    دانشجو(كامپيوتر-نرم افزار)
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    1,923
    تشکر
    1,211
    تشکر شده 2,496 بار در 847 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 2 تاپیک
    ممنون داش ميلاد

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
برو بالا