داستان کوتاه عاشقانه ژاله و منصور
کاربر برتر ماه کاربر برتر ماه ali_@sghar
تاپیک برتر ماه تاپیک برتر ماه « مراجعه به تاپیک اصلی »
سوالات متداول و تاپیک های مهم
    گزارش مشکلات انجمن و قالب جدید توسط کاربران
    اطلاعیه گزارش مشکلات چند روز گذشتهِ سایت و انجمن
    افتتاح سایت پرسپولیس اف سی
    ~ اطلاعیه امنیتی ~
    تاپیک 5
    تاپیک 6
    تاپیک 7
    تاپیک 8
    تاپیک 9
    تاپیک 10
    تاپیک 11
    تاپیک 12

کاربران برچسب زده شده

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: داستان کوتاه عاشقانه ژاله و منصور

  1. #1


    محل سکونت
    IRAN
    نام واقعی
    SaEeD
    استاتوس
    در این دنیای بی صداقت رفاقت بی رفاقت...
    شغل و حرفه
    daneshjo...naghshe keshi
    بازیکن محبوب
    karim bagheri
    تیم های محبوب خارجی
    Real-Madrid | Portugal
    نوشته ها
    3,938
    تشکر
    3,216
    تشکر شده 3,669 بار در 1,625 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک

    داستان کوتاه عاشقانه ژاله و منصور

    امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.
    ژاله و منصور ۸ سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.

    ۷سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
    دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور کنار پنچره دانشگاه ایستا ده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد. منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد ژاله داشت وارد دانشگاه می شد. منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی. بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد. منصور و ژاله بعد از۷ سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی که از قدیم میانشون بود بیدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یک عشق بزرگ، عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت .
    منصور داشت دانشگاه رو تموم می کرد وبه خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول کرد طی پنچ ماه سور سات عروسی آماده شد ومنصور ژاله زندگی جدیدشونو اغاز کردند. یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.
    ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.
    در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند بیماری ژاله ناشناخته بود.
    اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو کور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان انجا هم نتوانستند کاری بکنند.
    بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.
    ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و گاهی فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور می کرد.منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بلاخره تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده. در این میان مادر وخواهر منصور آتش بیار معرکه بودند ومنصوررا برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش. حتی گاهی می شد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.
    یه شب که منصور وژاله سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی ومن ومن کردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم……. دراینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.
    بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختی تکیه داد وسیگاری روشن کرد وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرده گفت: لازم نکرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد .
    ژاله هم می دید هم حرف می زد . منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده . منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی و با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله. وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رها کنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد بعد از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد دکتر سر شو به علامت تاسف تکون داد وگفت:همسر شما واقعا کور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد.همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم. سلامتی اون یه معجزه بود. منصور میون حرف دکتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت. دکتر گفت: اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه…
    منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود…




    میدونی بن بست| زندگی کجاست؟؟؟
    جایی که...
    نه حق خواستن داری
    نه توانایی فراموش کردن


  2. 2 کاربر مقابل از SaEeD_ReD عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    i love you (18th July 2012), parsa631 (12th July 2012)

  3. #2


    محل سکونت
    فعلا ابادان
    نام واقعی
    parsa
    شغل و حرفه
    باز هم فعلا بیکار
    تیم های محبوب خارجی
    AC-Milan | Brazil
    نوشته ها
    368
    تشکر
    183
    تشکر شده 497 بار در 197 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    وای خدا چه دردناک بود عجب داستانی بود نمیشه آخرش درست کرد دوباره پیش هم باشن ؟
    تقويمِ ليگ رو هر كي مي نويسه بدونه كه جام مال پرسپوليسه

  4. کاربر مقابل از parsa631 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    SaEeD_ReD (12th July 2012)

  5. #3


    محل سکونت
    IRAN
    نام واقعی
    SaEeD
    استاتوس
    در این دنیای بی صداقت رفاقت بی رفاقت...
    شغل و حرفه
    daneshjo...naghshe keshi
    بازیکن محبوب
    karim bagheri
    تیم های محبوب خارجی
    Real-Madrid | Portugal
    نوشته ها
    3,938
    تشکر
    3,216
    تشکر شده 3,669 بار در 1,625 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    نقل قول نوشته اصلی توسط parsa631 نمایش پست ها
    وای خدا چه دردناک بود عجب داستانی بود نمیشه آخرش درست کرد دوباره پیش هم باشن ؟
    نه.طلاق گرفتن




    میدونی بن بست| زندگی کجاست؟؟؟
    جایی که...
    نه حق خواستن داری
    نه توانایی فراموش کردن


  6. کاربر مقابل از SaEeD_ReD عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    i love you (18th July 2012)

  7. #4


    محل سکونت
    هرجا دلم بخواد
    نام واقعی
    رضا
    تیم های محبوب خارجی
    Real-Madrid | Spain
    نوشته ها
    5,073
    تشکر
    2,464
    تشکر شده 3,174 بار در 1,565 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    کاش یه روز صبر میکرد



مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
برو بالا