به نقل از همشهری سر نخ، علی داداشی در این مورد میگوید: «دختر خانمی از یکی از شهرهای شمالی کشور آمده بود و در مراسم روحالله شرکت کرد. او خیلی اصرار داشت مرا ببیند، وقتی با هم روبهرو شدیم گفت شما مرا میشناسید؟ هرچه فکر کردم او را به خاطر نیاوردم .
او به من گفت ۱۰ سال قبل شما یک مغازه مشاوره داشتید. من آن زمان یک دختربچه دستفروش بودم که هر از گاهی به مغازه شما میآمدم و شما از من جوراب میخریدید، برادرتان یک روز از من جوراب خرید. وقتی جوراب را به او دادم،از من پرسید کلاس چند هستم؟ اما من همان سال به خاطر فقر مالی خانواده ام ترک تحصیل کرده بودم. او وقتی قصه زندگیام را شنید کاری کرد که زندگی مرا تغییر داد. او گفت تو به کارت ادامه بده اما درست را رها نکن.من هزینه تحصیلت را میدهم.
الان من سال دوم دانشگاه هستم و تا به حال تمام هزینهها و مخارج تحصیلی من را برادرتان داده است. وقتی در روزنامه خبر مرگ او را خواندم احساس کردم دنیا به آخر رسیده است. من حامیام را برای همیشه از دست دادهام. اگر او نبود شاید زندگیام طور دیگری رقم میخورد و معلوم نبود چه سرنوشت شومی در انتظار من بود. اما او هدیهای به من داد که هرگز نمیتوانم آن را فراموش کنم. او به من زندگی داد.
دختر جورابفروش تنها کسی نبود که روحالله به او کمک کرده بود او هفتهای یکبار به کهریزک میرفت و ماهانه مبلغی را به بهزیستی و سالمندان کهریزک پرداخت میکرد. او حتی جایزه یکی از مسابقاتش را به خانوادهای بخشید که وضعیت مالی بدی داشتند و دخترشان دیالیز میشد». علی داداشی، برادر مرحوم؛ حالا بلند هقهق میزند و گریه میکند.