وصیتنامه ادوارد ادیش
کاربر برتر ماه کاربر برتر ماه ali_@sghar
تاپیک برتر ماه تاپیک برتر ماه « مراجعه به تاپیک اصلی »
سوالات متداول و تاپیک های مهم
    گزارش مشکلات انجمن و قالب جدید توسط کاربران
    اطلاعیه گزارش مشکلات چند روز گذشتهِ سایت و انجمن
    افتتاح سایت پرسپولیس اف سی
    ~ اطلاعیه امنیتی ~
    تاپیک 5
    تاپیک 6
    تاپیک 7
    تاپیک 8
    تاپیک 9
    تاپیک 10
    تاپیک 11
    تاپیک 12

کاربران برچسب زده شده

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: وصیتنامه ادوارد ادیش

  1. #1


    محل سکونت
    اینجا!!!
    نام واقعی
    Nazanin
    استاتوس
    و خدایی که در این نزدیکی ست...
    شغل و حرفه
    د ا ن ِ ش ج و
    بازیکن محبوب
    ahmdareza abedzadeh
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    4,520
    تشکر
    4,596
    تشکر شده 7,517 بار در 2,242 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 12 تاپیک

    وصیتنامه ادوارد ادیش




    من ادوارد ادیش هستم که برای شما مینویسم، ٧٦ ساله و یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایهای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج میشوم! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی میشود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت.... یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال میکردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبختترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایهای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر میکردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست.
    من در سن ٢٢ سالگی برای اولین بار عاشق شدم. راستش آن وقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم. بعضی وقتها با تمام وجود هوس میکردم برای دختر موردعلاقهام هدیهای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من میگفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباختهترین عاشقها، فروشگاهها بودند.
    کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیهای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقهام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد. روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بر سر قلبم هم بلند فریاد کشیدم: هیس، از امروز دیگر ساکت باش؛ و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ..... و زندگی جدید من آغاز شد ..... من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم، باید به خودم و تمام آدمها ثابت میکردم کسی هستم. شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمیدانم چرا آن وقتها به ذهن من نرسید. دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود. روزها میگذشت، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر میشد، راستش من تنها در پی ثروت نبودم، دلم میخواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و این گونه شد، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام میکرد و من چه خوش خیال بودم، خیال میکردم آنها دارند به من احترام میگذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود. آن روزها آن قدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمیکردم در گوشهای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم!
    به هر جا میرسیدم باز راضی نمیشدم بیشتر میخواستم، به هر پله که میرسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را میخواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم است، کمی در این بهشت بمانم، لذتش را ببرم و بعد پله بعدی، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمیدانستم. اوایل خیلی هم تنها نبودم، آدمهای زیادی بودند که دلشان میخواست به من نزدیکتر باشند، خیلیهایشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آن قدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطهام کرده بودند پیدایشان کنم، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست از روز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش به سویم هجوم آورد. من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنهاتر میشدم و خندهدار و شاید گریهدارش باشد که هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه میکردند: خدای من، این دگر چه مرد خوشبختی است او! کاش این طور بود؛ و باز روزها گذشت، آسایش دوش به دوش زندگیم راه میرفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود؟
    ایام جوانی خیال میکردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده میکند و من با هزاران جان کندن به دست آوردمش .... اما نمیدانم چرا آرزوهای مرا برآورده نکرد. کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پا برهنه روی شنهای ساحل راه میرفتم تا غلغلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش میکرد. کاش زمانهائی که برف میآمد من هم گولهای از برف میساختم و یواشکی کسی را نشانه میگرفتم و بعد برای این که به من نرسد تمام راه را بر روی برفها میدویدم. کاش بعضی وقتها بیچتر زیر باران راه میرفتم، سوت میزدم، شعر میخواندم، کاش با احساساتم راحتتر از اینها بودم، وقتهایی که بغضم میگرفت یک دل سیر گریه میکردم و وقت شادیم قهقهه خندههایم دنیا را میگرفت ..... کاش من هم میتوانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را میگفتم، کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی میکردم، بیشتر گوش میکردم، بهتر نگاهشان میکردم. شاید باورتان نشود، من هنوز هم نمیدانم چگونه میشود ابراز عشق کرد، حتی نمیدانم عشق چیست، چه حسی است، تنها میدانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی میکردم، بهتر از اینها میمردم ..... من تنها میدانم عشق حس عجیبی است که آدمها را بزرگتر میکند. درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر میزند، رنگ آدم بیهوا میپرد، حس از دست و پای آدم میرود اما همانها میگویند عشق اعجاز زندگیست، کاش من هم از این معجزه چیزی میفهمیدم. کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد.
    کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی، چیزی از این دنیا، از این روزها کم میشود. راستی من کجای دنیا بودم؟ آهای آدمها، کسی مرا یادش هست؟ اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است .....
    پيش از آن كه واپسين نفس را برآرم،
    پيش از آن كه پرده فرو افتد،
    پيش از پژمردن آخرين گل.

    برآنم كه زندگی كنم،
    عشق بورزم

    برآنم كه باشم،
    در اين جهان ظلمانی
    در اين روزگار سرشار از فجايع
    در اين دنيای پر از كينه
    نزد كسانی كه نيازمند مناند،
    كسانی كه ستايش انگيزند

    تا دريابم،
    شگفتی كنم،
    بازشناسم، كهام؟
    كه میتوانم باشم؟
    كه میخواهم باشم؟

    تا روزها بیثمر نماند
    ساعتها جان يابد
    لحظهها گرانبار شود
    هنگامی كه میخندم
    هنگامی كه میگريم،
    هنگامی كه لب فرو میبندم.

    در سفرم به سوی تو
    به سوی خودم
    كه راهی است ناشناخته،
    پُرخار، ناهموار
    راهی كه باری در آن گام میگذارم
    و سر بازگشت ندارم

    بیآنكه ديده باشم شكوفايی گلها را
    بیآنكه شنيده باشم خروش رودها را
    بیآنكه به شگفت درآيم از زيبايی حيات
    اینک میتوانم به راه افتم
    آیا اكنون میتوانم بگويم كه زندگی كردهام ؟؟؟؟؟؟؟؟
    ویرایش توسط Queen : 20th October 2012 در ساعت 11:37

  2. کاربر مقابل از Queen عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    SaRiNa-10 (20th October 2012)

  3. #2


    محل سکونت
    _̴ı̴̴̡̡̡ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲
    نام واقعی
    ѕαrιɴα
    استاتوس
    من خیلیا رو دوست دارم ولی بعضیا رو عاشقشونم!l
    شغل و حرفه
    ۪ایشالا ببینیم دکـتـر میشیم
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Germany
    نوشته ها
    2,986
    تشکر
    2,308
    تشکر شده 4,265 بار در 1,476 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 10 تاپیک
    مرســــــــــی


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
برو بالا