عشق واقعی؛داستان زیبای دختر فداکار(فوق العاده زیبا)
کاربر برتر ماه کاربر برتر ماه ali_@sghar
تاپیک برتر ماه تاپیک برتر ماه « مراجعه به تاپیک اصلی »
سوالات متداول و تاپیک های مهم
    گزارش مشکلات انجمن و قالب جدید توسط کاربران
    اطلاعیه گزارش مشکلات چند روز گذشتهِ سایت و انجمن
    افتتاح سایت پرسپولیس اف سی
    ~ اطلاعیه امنیتی ~
    تاپیک 5
    تاپیک 6
    تاپیک 7
    تاپیک 8
    تاپیک 9
    تاپیک 10
    تاپیک 11
    تاپیک 12

کاربران برچسب زده شده

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: عشق واقعی؛داستان زیبای دختر فداکار(فوق العاده زیبا)

  1. #1


    محل سکونت
    L@hij@N
    نام واقعی
    ایــــمــــا ن
    شغل و حرفه
    دانشجوی عمران
    تیم های محبوب خارجی
    Manchester-United | Spain
    نوشته ها
    93
    تشکر
    660
    تشکر شده 1,507 بار در 429 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک

    عشق واقعی؛داستان زیبای دختر فداکار(فوق العاده زیبا)

    همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
    دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
    روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
    تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
    ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
    آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
    گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
    فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
    باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.
    بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
    دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
    ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
    بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
    نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
    و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
    در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
    عصبانی بودم.
    وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
    همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
    تقاضای او همین بود.
    همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
    گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
    خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
    سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
    آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
    حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
    مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
    آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
    آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
    صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
    در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
    چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
    خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
    فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
    اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
    نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
    مسخره ش کنن .
    آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
    نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
    آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
    سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
    خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.
    واقعا آدم تحت تاثیر این داستان زیبا قرار میگیره..بیایید دعایی کنیم برای شفای تمامی بیماران اللخصوص عزیزانی که با بیماری سرطان مبارزه میکنند
    ای دی مسنجر من جهت شکایات، انتقادات،پیشنهادات ،و یا هر حرفی
    که نیاز به گفتن باشه و کمکی از دست من ساخته باشه

    ID : iman.lahijan





  2. 7 کاربر مقابل از ·•●★ /\/@\/\/! ★●•· عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    darbedar (20th October 2011), RAINY GIRL (20th October 2011), RED-GIRL (20th October 2011), sepideh (20th October 2011), setare (20th October 2011), وانیا پرسپولیسی (20th October 2011)

  3. #2


    محل سکونت
    شیراز
    نام واقعی
    محیا
    شغل و حرفه
    دانشجو
    نوشته ها
    255
    تشکر
    161
    تشکر شده 63 بار در 47 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    خیلی زیبا بود...انشالله خدا تمام مریضا رو شفا بده
    یا ابوالفضل

  4. کاربر مقابل از setare عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  5. #3


    محل سکونت
    L@hij@N
    نام واقعی
    ایــــمــــا ن
    شغل و حرفه
    دانشجوی عمران
    تیم های محبوب خارجی
    Manchester-United | Spain
    نوشته ها
    93
    تشکر
    660
    تشکر شده 1,507 بار در 429 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    آمین
    ای دی مسنجر من جهت شکایات، انتقادات،پیشنهادات ،و یا هر حرفی
    که نیاز به گفتن باشه و کمکی از دست من ساخته باشه

    ID : iman.lahijan





  6. #4


    نام واقعی
    vahide
    استاتوس
    misagh
    تیم های محبوب خارجی
    Real-Madrid | Spain
    نوشته ها
    1,430
    تشکر
    1,301
    تشکر شده 753 بار در 405 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    من خیلی از عزیزامو به خاطر سرطان از دست دادم ..... ایشالله دیگه هیچ کس تو دنیا سرطان نگیره . خیلی سخته


    گـرگــها خوب بداننــد درایـن ایـل غریــب
    گر پـدر مرد, تفنـگ پـدری هست هنوز
    گرچه مردان قبيله همگي کشته شدند...
    توي گهواره چوبي پسري هست هنوز
    آب اگر نیست نترسید که در قافله مان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز


  7. #5

    نقل قول نوشته اصلی توسط vaheade نمایش پست ها
    من خیلی از عزیزامو به خاطر سرطان از دست دادم ..... ایشالله دیگه هیچ کس تو دنیا سرطان نگیره . خیلی سخته
    خدا رحمتشون کنه
    ایشالله

  8. #6


    نام واقعی
    vahide
    استاتوس
    misagh
    تیم های محبوب خارجی
    Real-Madrid | Spain
    نوشته ها
    1,430
    تشکر
    1,301
    تشکر شده 753 بار در 405 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    مرسی زهرا جون . خدا رفتگان تو رو هم بیامرزه !


    گـرگــها خوب بداننــد درایـن ایـل غریــب
    گر پـدر مرد, تفنـگ پـدری هست هنوز
    گرچه مردان قبيله همگي کشته شدند...
    توي گهواره چوبي پسري هست هنوز
    آب اگر نیست نترسید که در قافله مان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز


  9. کاربر مقابل از Vahide عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  10. #7

    نقل قول نوشته اصلی توسط vaheade نمایش پست ها
    مرسی زهرا جون . خدا رفتگان تو رو هم بیامرزه !
    خواهش میکنم عزیزم.خیلی ممنون

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
برو بالا