شب نشيني با تهران...
کاربر برتر ماه کاربر برتر ماه ali_@sghar
تاپیک برتر ماه تاپیک برتر ماه « مراجعه به تاپیک اصلی »
سوالات متداول و تاپیک های مهم
    گزارش مشکلات انجمن و قالب جدید توسط کاربران
    اطلاعیه گزارش مشکلات چند روز گذشتهِ سایت و انجمن
    افتتاح سایت پرسپولیس اف سی
    ~ اطلاعیه امنیتی ~
    تاپیک 5
    تاپیک 6
    تاپیک 7
    تاپیک 8
    تاپیک 9
    تاپیک 10
    تاپیک 11
    تاپیک 12

کاربران برچسب زده شده

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: شب نشيني با تهران...

  1. #1


    محل سکونت
    سرزمين پارس
    نام واقعی
    Farshid
    استاتوس
    تو اضطراب دستاي پر ، آرامش دستاي خالي نيست
    بازیکن محبوب
    ali karimi
    تیم های محبوب خارجی
    AC-Milan | Italy
    نوشته ها
    3,338
    تشکر
    2,978
    تشکر شده 4,257 بار در 1,635 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 8 تاپیک

    شب نشيني با تهران...




    پرده اول-

    اینجا تهران است. شهری که در یک عصر سرد پاییزی سرش را روی دامن البرز گذاشته تا شاید خوابش ببر. هنوز کابوس شب گذشته اش را از یاد نبرده است. تهران هر شب کابوس می بیند. هر شب در خواب نفسش بند می آید. حس می کند در تابوتی از دود غلیظ دراز کشیده و دارد جان می دهد. هر صبح وحشت زده از خواب می پرد و آرزو می کند ای کاش آن روز، روز دیگری باشد...

    پرده دوم-
    پشت چراغ قرمز مانده ای و دلت نمی خواهد عقربه های ساعت این طوری با هم مسابقه بگذارند. قرار مهمی داری. دلت مثل سیر و سرکه می جوشد. پسرکی که نه به مسابقه عقربه های ساعت اعتراضی دارد، نه با کسی قرار دارد و نه دلش مثل سیر و سرکه می جوشد، با لبخند می گوید:آقا! از من یه شاخ گل می خرین؟ ترافیک چشمانت را می سوزاند. به قرارت فکر می کنی اصرارهای پسرک اعصابت را خرد و خاکشیر می کند. وقتی کاسه صبرت لبریز می شود، بر سر پسرک بیچاره داد می کشی و با اخم و تخم شیشه ماشینت را بالا می دهی.

    پرده سوم-
    تایمر چراغ راهنمایی به تو می گوید هشت ثانیه دیگر چراغ سبز می شود. پایت را آماده روی پدال می گذاری و دنده را عوض می کنی که تا چراغ سبز شد حرکت کنی. سه ثانیه، دو ثانیه و چراغ سبز می شود. چرخ های ماشینت هنوز به خود زحمت حرکت نداده اند که صدای جیغی می شنوی. چشمانت بی حوصله آن سوی خیابان را می نگرد. .. نعش پسرک روی زمین افتاده و گل هایش پرپر شده اند. از ماشین چیاده می شوی. اتومبیل های دیگر پشت سرت بوق می زنند ولی مهم نیست. قرارت دیر شده ولی دیگر اهمیتی ندارد. دیگر دلت مثل سیر و سرکه نمی جوشد. به عقربه های ساعت هم اعتراضی نداری. تنت یخ کرده. فقط به پسرک نگاه می کنی که حالا از کنار سرش جوی خون راه گرفته!

    پرده چهارم-
    مردم به دور پسرک جمع می شوند و تو به به یک نقطه کور زل زده ای و اصلا متوجه اطراف نیستی. با خود فکر می کنی چه بر سر پسرک می آید؟ شاخه گلی که کنار پایت افتاده را بر می داری. مردم با عجله تن زخمی پسرک را درون اتومبیلی می گذارند تا او را به سوی بیمارستان ببرند. به سوی ماشین بر می گردی. ماشینی که درست وسط خیابان، انتظار سرنشینی را می کشد که مات و مبهوت همچون مرده ای متحرک از آن سوی خیابان به سمتش می آید تا حرکت کند و به ماشین های پشت سری هم مجال حرکت بدهد.

    پرده پنجم-
    شب چادر سیاهش را روی سر تهران می کشد. پرنده ها به آشیانه برمی گردند. پشت چراغ قرمز چهار راه سهروردی، دو دختر جوان اسپند دود می کنند. سرنشین جوان پژو پرشیا مشکی متلکی می پراند، اما هیچ کس حتی لبخند نمی زند. جوان دوباره چیزی می گوید. فال حافظ از دست یکی از دخترها می افتد. بغض گلوی دختر را می قشارد. دلش می خواهد فریاد بزند. می خواهد تمام تهران صدایش را بشنوند. می خواهد بلند فریاد بزند: من فال حافظ می فروشم آقا! تن فروشی نمی کنم! پسر جوان بی اعتنا به دخترک در حالی که آدامس می جود، شیشه ماشین را بالا می دهد. چشمان آبی و خیس دخترک از پشت شیشه غمگین تر است. چراغ که سبز می شود، پژو هم با سرعت در سیاهی شب و خیابان گم می شود.

    پرده ششم-
    «ژینوس»در طبقه دوازدهم برج الهیه کنار پنجره نشسته است و با فنجانی قهوه در دست، شعری از فروغ می خواند:
    من خواب دیده ام که کسی می آید
    پلک هایم می پرند و کفش هایم جفت می شوند
    من خواب دیده ام که کسی می آید
    ژینوس حوصله اش سر رفته است. کتاب را ورق می زند:
    و مردم محله کشتار گاه
    که خاک باغچه هایشان خونی است
    که آب حوض هایشان خونیست
    چرا کاری نمیکنند که آن که به خواب من آمده، روز آمدنش را جلو بیندازد؟
    ژینوس دیگر حالش از این همه غم به هم خورده. او نمی داند کشتارگاه را کوبیده اند تا فرهنگسرای بهمن بسازند!نیره دلش می خواهد در کلاس های هنری فرهنگسرا شرکت کند، اما پدرش می گوید برای این قرتی بازی ها پول ندارد. ژینوس هم در کلاس پیانو ثبت نام کرده است و هم معلم خصوصی شنا و اسکی دارد. ژینوس حق دارد کتاب اشعار فروغ را از پنجره اتاقش به بیرون پرتاب کند. او حالا قهوه اش را نوشیده، سیگاری آتش زده و روی کاناپه نارنجی رنگ کنار شومینه لم داده و دارد شعر سهراب می خواند:
    به سراغ من اگر می آیید
    نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
    چینی نازک تنهایی من...
    ژینوس ها بچه های خیابان را نمی شناسند. فقط مواظب چینی نازک تنهایی خود است که از سهراب به ارث رسیده است.

    پرده هفتم-
    اینجا پایتخت ایران است. شهری که هر روز مثل یک کتاب قدیمی، هزاران بار ورق می خورد و ورق هایش از قبل پوسیده تر می شود. اینجا تهران است. شهری با چهارراه های بسیار و بچه های خیابانی که سر دوراهی مانده اند. آنها پشت چراغ های قرمز چهاراه به تو التماس می کنند شاخه گلی بخری و با نگاه های سرشار از خواهش، بسته های آدامس و چسب زخم را به تو تعارف می کنند و بادکنک می فروشند و برای من و تو اسپند دود می کنند که یه وقت چشم نخوریم با این همه حس نوع دوستی!
    اینجا شهریست که زمزمه در هیاهو گم شده است. اگر گوشهایتان را قدری تیز کنید، زمزمه ها را خواهید شنید. کافیست از پشت این پرده پر زرق و برق و رنگی شهر، زیر پوست تهران را ببینید. اصلا سخت نیست. اگر کمی چشم هایتان را باز کنید و گوش هایتان هم شنوا باشد، حتما «زیر پوست شهر» را لمس می کنید و فاصله ها را در می یابید!






    آن ها آزادانه وحشي اند ، ما وحشيانه آزاديم
    من به فاحشه بودن قلب بدن هاي باكره شان ايمان دارم
    من يك تار موي گنديده فرهنگ برهنگي ام را ، با برهنگي فرهنگي شان عوض نخواهم كرد
    و عادت نخواهم كرد به بلاهايي كه سرم مي آيد و به دروغ هايي كه ميشنوم
    آن ها روح ميفروشند و از تن فروشي ماهي هاي آزاد در تنگ بد ميگويند
    زندان مفهوم عميق تري از چهار ميله عمودي دارد؛
    يك در بسته است به دنيايي كه ميداني اگر بخواهي به آن وارد شوي ، نميتواني
    و چه غم انگيز است خواستني كه توانستن نيست!
    من درميان دو آينه روبروي هم ، در دو طرفم، گم نميشوم. تصوير آن ها تا ابد ادامه دارد
    اما راه مستقيم هنوز مقصد دارد...
    و تو از سر ناداني ات به من ميخندي و من براي شفايت گريه ميكنم
    تو من را نميداني. حتي خودم هم شايد خودم را نميدانم، حتي نميدانم كجايم!
    من در اين اتاق هستم يا اين اتاق در ذهن من است
    حتي نميدانم جز كساني هستم كه رفتند اما يادشان هست ، يا كساني كه هستند اما يادشان رفت كه هستند.
    اما ميدانم كه دورم از كساني كه آشنايي شان اتفاق است و جدايي شان سرنوشت...


  2. 2 کاربر مقابل از Farzandeiran عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    arash_kamangir (14th November 2012), Vampires (15th November 2012)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
برو بالا