داستان های کوتاه پند آموز
کاربر برتر ماه کاربر برتر ماه ali_@sghar
تاپیک برتر ماه تاپیک برتر ماه « مراجعه به تاپیک اصلی »
سوالات متداول و تاپیک های مهم
    گزارش مشکلات انجمن و قالب جدید توسط کاربران
    اطلاعیه گزارش مشکلات چند روز گذشتهِ سایت و انجمن
    افتتاح سایت پرسپولیس اف سی
    ~ اطلاعیه امنیتی ~
    تاپیک 5
    تاپیک 6
    تاپیک 7
    تاپیک 8
    تاپیک 9
    تاپیک 10
    تاپیک 11
    تاپیک 12

کاربران برچسب زده شده

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10

موضوع: داستان های کوتاه پند آموز

  1. #1


    محل سکونت
    رشت
    نام واقعی
    hamidreza
    شغل و حرفه
    دانشجوی رشته نرم افزار
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    550
    تشکر
    147
    تشکر شده 426 بار در 181 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک

    داستان های کوتاه پند آموز

    خوب همونطور که از اسمش معلومه داستانهای کوتا و پند اموز خود را برا همه ما اینجا و تو این تاپیک به اشتراک بزارید
    تا بقیه دوستانم از خوندنش لذت ببرن
    من همینجا منتظر خوندن داستانهای شما هسم
    و احتمال میدم دوستانم استقبال کنن
    پس همت کنید دوستان
    منتظریم

  2. کاربر مقابل از hamidreza_red عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    شــب تاب کوچولو (12th October 2013)

  3. #2


    محل سکونت
    رشت
    نام واقعی
    hamidreza
    شغل و حرفه
    دانشجوی رشته نرم افزار
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    550
    تشکر
    147
    تشکر شده 426 بار در 181 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    مادر نابینا

    مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود


    اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت



    یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره



    خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

    به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفربهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم


    روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو ..
    مامان تو فقط یک چشم داره


    فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…



    روز بعد بهش گفتم اگه
    واقعامیخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

    My mom did not respond…

    اون هیچ جوابی نداد...



    حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .



    احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت



    دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم



    سخت درس خوندم و
    موفقشدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم



    اونجا ازدواج کردم ،
    واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی…



    از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم


    تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من



    اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها ش
    و


    وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر



    سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!” گم شو از اینجا! همین حالا


    اون به آرامی جواب داد : ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .



    یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه



    ولی من به
    همسرمبه دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .



    بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .



    همسایه ها
    گفتنکه اون مرده



    ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم




    اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن



    ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،



    خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا



    ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم



    وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم


    آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی



    به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم



    بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
    .

    برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه



    با همه عشق و علاقه من به تو ...


  4. 2 کاربر مقابل از hamidreza_red عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شــب تاب کوچولو (12th October 2013)

  5. #3


    محل سکونت
    رشت
    نام واقعی
    hamidreza
    شغل و حرفه
    دانشجوی رشته نرم افزار
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    550
    تشکر
    147
    تشکر شده 426 بار در 181 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    ایــــمان يـــك کــــوهــــنورد

    داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.
    ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب ، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
    همان طور که از کوه بالا می رفت پایش سر خورد و در حالي که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
    همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است! ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند.
    خدایا کمکم کن.

    ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی ؟
    ای خدا نجاتم بده.

    صدا ادامه داد : واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم ؟
    البته که باور دارم.

    صدا همچنان كوهنورد را همراهي ميكرد : اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن !

    یک لحظه سکوت . . . ! و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
    گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت !!!

  6. کاربر مقابل از hamidreza_red عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  7. #4


    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    fateme
    شغل و حرفه
    همه فن حریف!!!!!!!
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    387
    تشکر
    718
    تشکر شده 237 بار در 131 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    سگ حریص
    سگ که استخوانی را از یک آدم مهربان دریافت نموده بود با عجله به طرف کلبه پیرزن می دوید . او برای رسیدن به خانه باید از روی پل چوبی عبور می کرد ، در حین عبور کردن در درون آب رودخانه تصویر خودش را دید اما او نمی دانست آن تصویر متعلق به خود اوست او دید یک سگ پایین پل ، استخوانی بزرگ در دهان دارد استخوانی شاید بزرگتر از استخوان خودش . سگ حریص برای گرفتن استخوان به درون رودخانه پرید .
    سگ حریص به سختی و تلاش زیاد جان خود را نجات داد و از رودخانه بیرون آمد . حالا او دیگر استخوان خودش را هم نداشت چون آن را هم آب برده بود . حکیم ارد بزرگ می گوید : « نادان همیشه از آز و فزون خواهی خویش خسته است . »
    آری و بدین شکل سگ خیس تمام شب را گرسنه ماند .
    من در سرزمینی زندگی میکنم که به زبانش"پارسی" است
    اما به آن فارسی میگویند
    چون عرب "پ" ندارد

  8. 2 کاربر مقابل از haniyeh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    hamidreza_red (29th October 2011)

  9. #5


    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    fateme
    شغل و حرفه
    همه فن حریف!!!!!!!
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    387
    تشکر
    718
    تشکر شده 237 بار در 131 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    پدر فلسفه اردیسم "ارد بزرگ" جمله بسیار عبرت آموزی دارد او می گوید : (از مردم غمگین نمی توان امید بهروزی و پیشرفت کشور را داشت .) و در جای دیگر می گوید : (آنکه شادی را پاک می کند ، روان آدمیان را به بند کشیده است . )
    شادی پی و بن شتاب دهنده رشد و بالندگی جامعه است شاید اگر این موضوع مورد توجه سلوکیان غم پرست و جنگجویان عرب و مغولهای متجاوز بود دامنه حضور آنها در سرزمین های تحت سیطره شان بیش از آن می شد که امروز در تاریخ می خوانیم .
    آنچه ایرانیان را محبوب جهانیان نموده وجود خصلت شادی و بزم در میان آنان در طی تاریخ بوده است . خویی که با سکته هایی روبرو بوده اما پاک شدنی نیست . شادی ریشه در پاک زیستی ما دارد برای همین استثمارگر و یاغی نشدیم چون شادی را در دوستی دیدیم همانگونه که ارد بزرگ می گوید : (شادی کجاست ؟ جایی که همه ارزشمند هستند .) عزت و احترام هم را حفظ می کنیم و یکدیگر را دوست می داریم و به حقوق خویش و هم میهنانمان احترام می گذاریم اینست مرام ما ایرانیان ...
    من در سرزمینی زندگی میکنم که به زبانش"پارسی" است
    اما به آن فارسی میگویند
    چون عرب "پ" ندارد

  10. کاربر مقابل از haniyeh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  11. #6


    محل سکونت
    رشت
    نام واقعی
    hamidreza
    شغل و حرفه
    دانشجوی رشته نرم افزار
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    550
    تشکر
    147
    تشکر شده 426 بار در 181 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    کلاغ و روباه نوین

    کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست…

    روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت:

    ای وای تو اونجایی!
    می دانم صدای معرکه ای داری!
    چه شانسی آوردم!
    اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …

    کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت:

    این حرفهای مسخره را رها کن!
    اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.

    روباه گفت:

    ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم.

    کلاغ گفت:

    باز که شروع کردی!
    اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند.

    روباه دهانش را باز باز کرد.

    کلاغ گفت :

    بهتر است چشم ببندی که نفهمی تکه بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.

    روباه گفت :

    بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .

    خلاصه … بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.

    روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد :

    بی شعور ، این چی بود !

    کلاغ گفت :

    کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تفاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد.

  12. کاربر مقابل از hamidreza_red عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  13. #7


    محل سکونت
    رشت
    نام واقعی
    hamidreza
    شغل و حرفه
    دانشجوی رشته نرم افزار
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    550
    تشکر
    147
    تشکر شده 426 بار در 181 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
    دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید وبا صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
    معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
    چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟!
    فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
    دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

    خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
    اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد...
    اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه...
    اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من
    دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

    معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
    و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد...

  14. 2 کاربر مقابل از hamidreza_red عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شــب تاب کوچولو (12th October 2013)

  15. #8


    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    fateme
    شغل و حرفه
    همه فن حریف!!!!!!!
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    387
    تشکر
    718
    تشکر شده 237 بار در 131 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
    سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
    سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
    مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
    این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
    سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
    مورچه گفت آری او می گوید :
    ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن
    من در سرزمینی زندگی میکنم که به زبانش"پارسی" است
    اما به آن فارسی میگویند
    چون عرب "پ" ندارد

  16. 2 کاربر مقابل از haniyeh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    hamidreza_red (29th October 2011)

  17. #9


    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    fateme
    شغل و حرفه
    همه فن حریف!!!!!!!
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    387
    تشکر
    718
    تشکر شده 237 بار در 131 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    دخترهایش دل خوش کرده اند به پسر عاشق رویاهایشان که هم پولدار است و هم خوش چشم و ابرو و همیشه لبخند زیبایی به لب دارد و هرآنچه او گفت پسرک با کمال میل می پذیرد و دخترک به آرزویش می رسد و می شود همان سیندرلای معروف!! و پسر هایش دل بسته اند به دختر زیبای خیالات شان!! همان همسر وفاداری که وصفش را شنیده بودند، همان که با نگاهش خستگی ها و زشتی های عالم را از ذهن و تن به در می کند!! چه میدانم، شاید نتیجه اش باشد از همان فیلمفارسی های معروف عشق و عاشقی. و هر روز همین ها که ذکر و خیرشان بود به دنبال هم می گردند، می بینند، می پسندند و دل می بندند! و می فهمند که نه! این آن که ما می خواستیم نیست و روز از نو روزی از
    من در سرزمینی زندگی میکنم که به زبانش"پارسی" است
    اما به آن فارسی میگویند
    چون عرب "پ" ندارد

  18. کاربر مقابل از haniyeh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  19. #10


    محل سکونت
    رشت
    نام واقعی
    hamidreza
    شغل و حرفه
    دانشجوی رشته نرم افزار
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    550
    تشکر
    147
    تشکر شده 426 بار در 181 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    تابلو

    مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: «مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!» مادر آهی کشید و فریاد زد: «حالا تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد
    !

  20. 2 کاربر مقابل از hamidreza_red عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    شــب تاب کوچولو (12th October 2013)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
برو بالا