چنگیزخان مغول و شاهین پرنده ( داستان حکمت آمیز )
کاربر برتر ماه کاربر برتر ماه ali_@sghar
تاپیک برتر ماه تاپیک برتر ماه « مراجعه به تاپیک اصلی »
سوالات متداول و تاپیک های مهم
    گزارش مشکلات انجمن و قالب جدید توسط کاربران
    اطلاعیه گزارش مشکلات چند روز گذشتهِ سایت و انجمن
    افتتاح سایت پرسپولیس اف سی
    ~ اطلاعیه امنیتی ~
    تاپیک 5
    تاپیک 6
    تاپیک 7
    تاپیک 8
    تاپیک 9
    تاپیک 10
    تاپیک 11
    تاپیک 12

کاربران برچسب زده شده

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: چنگیزخان مغول و شاهین پرنده ( داستان حکمت آمیز )

  1. #1


    نام واقعی
    amirali
    شغل و حرفه
    مهندس عمران
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    755
    تشکر
    343
    تشکر شده 1,219 بار در 333 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    چنگیزخان مغول و شاهین پرنده ( داستان حکمت آمیز )

    یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

    آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

    بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

    چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.

    اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

    این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

    ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:



    یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

    و بر بال دیگرش نوشتند:
    هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است

  2. 2 کاربر مقابل از amirali عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    kingmrq (30th December 2012), SoRooSH (29th May 2015)

  3. #2


    نام واقعی
    amirali
    شغل و حرفه
    مهندس عمران
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    755
    تشکر
    343
    تشکر شده 1,219 بار در 333 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    بهشت فروشی ( داستان حکمت آمیز )

    هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.


    آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

    ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:


    - بهلول، چه می سازی؟

    بهلول با لحنی جدی گفت:

    - بهشت می سازم.



    همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

    - آن را می فروشی؟!

    بهلول گفت:

    - می فروشم.





    - قیمت آن چند دینار است؟

    - صد دینار.

    زبیده خاتون گفت:

    - من آن را می خرم.




    بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

    - این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

    زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.



    بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

    زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

    - این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.


    وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.


    صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:



    - یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.


    بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:


    - به تو نمی فروشم.

    هارون گفت:

    - اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

    بهلول گفت:

    - اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.


    هارون نارحت شد و پرسید:

    - چرا؟

    بهلول گفت:

    - زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

  4. 2 کاربر مقابل از amirali عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    kingmrq (30th December 2012), SoRooSH (29th May 2015)

  5. #3


    نام واقعی
    amirali
    شغل و حرفه
    مهندس عمران
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    755
    تشکر
    343
    تشکر شده 1,219 بار در 333 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    حکایت غلام دانا( داستان حکمت آمیز )

    حکایت است که پادشاهی از وزیر خداپرستش پرسید:
    بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد، و چه کار می کند؟ و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.

    وزیر سر در گریبان به خانه رفت. وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد. غلام خندید و گفت: ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد. وزیز با تعجب گفت: یعنی تو آن می دانی؟ پس برایم بازگو.

    - اول آنکه خدا چه می خورد؟
    غم بندگانش را. که می فرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را بر می گزینید؟

    - آفرین غلام دانا.

    - دوم خدا چه می پوشد؟
    رازها و گناه های بندگانش را.

    - مرحبا ای غلام

    وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد. ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

    غلام گفت: برای سومین پاسخ باید کاری کنی.

    - چه کاری؟

    - ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.

    وزیر که چاره ای دیگر ندید، قبول کرد و با آن حال به دربار حاضر شدند.

    پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر این چه حالیست تو را؟

    و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست که وزیری را در خلعت غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

    پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.

  6. 2 کاربر مقابل از amirali عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    kingmrq (30th December 2012), SoRooSH (29th May 2015)

  7. #4


    نام واقعی
    amirali
    شغل و حرفه
    مهندس عمران
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    755
    تشکر
    343
    تشکر شده 1,219 بار در 333 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    ثروت کوروش ( داستان حکمت آمیز )

    زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت:
    چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی.
    کورش گفت:
    اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟
    گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت:
    برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.
    سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید. مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود. کورش رو به کزروس کرد و گفت:
    ثروت من اینجاست. اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.

  8. 2 کاربر مقابل از amirali عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    kingmrq (30th December 2012), SoRooSH (29th May 2015)

  9. #5


    نام واقعی
    amirali
    شغل و حرفه
    مهندس عمران
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    755
    تشکر
    343
    تشکر شده 1,219 بار در 333 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    به مشکلات بخندید ( داستان حکمت آمیز )

    مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت. استاد خردمند گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده.

    تا دوازده ماه هر کسی به جوان حمله می کرد جوان به او پولی میداد. آخر سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعد را بیاموزد.

    استاد گفت: به شهر برو و برایم غذا بخر.

    همین که مرد رفت استاد خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میانبر کنار دروازه شهر رفت. وقتی مرد جوان رسید، استاد شروع کرد به توهین کردن به او.

    جوان به گدا گفت: عالی است! یک سال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین می کرد پول بدهم اما حالا می توانم مجانی فحش بشنوم، بدون آنکه پشیزی خرج کنم.

    استاد وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داده و گفت: برای گام بعدی آماده ای چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی!

    داوینچی می گوید: مشکلات نمی تواند مرا شکست دهند، هر مشکلی در برابر تصمیم قاطع من تسلیم می شود.

  10. کاربر مقابل از amirali عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    kingmrq (30th December 2012)

  11. #6


    نام واقعی
    amirali
    شغل و حرفه
    مهندس عمران
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    755
    تشکر
    343
    تشکر شده 1,219 بار در 333 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    نصیحت لقمان حکیم به پسرش

    روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی:
    اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
    دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!
    و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!!!...

    پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

    لقمان جواب داد:

    اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
    اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است
    و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست.

  12. کاربر مقابل از amirali عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    kingmrq (30th December 2012)

  13. #7


    نام واقعی
    amirali
    شغل و حرفه
    مهندس عمران
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    755
    تشکر
    343
    تشکر شده 1,219 بار در 333 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    نصیحت مور به حضرت سلیمان


    آورده اند كه چون حضرت سلیمان(ع) تخت خود را به وادی نمل برد، از موری نصیحت خواست كه در دنیا به آن عمل آورد.
    مور عرض كرد: ای پیغمبر خدا! در این دنیا این تخت و جاه و ملك از كجا به تو رسیده؟
    فرمود از پدرم.
    مور عرض كرد: همین نصیحت توست. بدانكه از تو هم به دیگری رسد و با تو نخواهد ماند.

  14. کاربر مقابل از amirali عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    kingmrq (30th December 2012)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
برو بالا