داستان عاشقانه آوا و پسر سرطانی
کاربر برتر ماه کاربر برتر ماه ali_@sghar
تاپیک برتر ماه تاپیک برتر ماه « مراجعه به تاپیک اصلی »
سوالات متداول و تاپیک های مهم
    گزارش مشکلات انجمن و قالب جدید توسط کاربران
    اطلاعیه گزارش مشکلات چند روز گذشتهِ سایت و انجمن
    افتتاح سایت پرسپولیس اف سی
    ~ اطلاعیه امنیتی ~
    تاپیک 5
    تاپیک 6
    تاپیک 7
    تاپیک 8
    تاپیک 9
    تاپیک 10
    تاپیک 11
    تاپیک 12

کاربران برچسب زده شده

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: داستان عاشقانه آوا و پسر سرطانی

  1. #1


    محل سکونت
    شهر بهشت(مشهد)
    نام واقعی
    کیان
    استاتوس
    تو فکر میکنی عوض شدم؟؟؟
    شغل و حرفه
    EMS
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    754
    تشکر
    2,390
    تشکر شده 2,848 بار در 306 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    داستان عاشقانه آوا و پسر سرطانی

    همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای
    سرتو توی اون روزنامه فرو کنی ؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره ؟
    روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم . تنها دخترم آوا به نظر
    وحشت زده می آمد و اشک در چشمهایش پر شده بود . ظرفی پر از شیر برنج در
    مقابلش قرار داشت ، آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود ! گلویم
    رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم : چرا چندتا قاشق گنده نمی خوری ؟ فقط
    بخاطر بابا عزیزم ! آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک
    کرد و گفت : باشه بابا ، می خورم ، نه فقط چند قاشق ، همشو می خوردم ولی
    شما باید … آوا مکث کرد !!! بابا ، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم ،
    هرچی خواستم بهم میدی ؟ دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و
    گفتم ، قول میدم ، بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم ! ناگهان مضطرب شدم و
    گفتم : آوا ، عزیزم ، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار
    کنی ! بابا از اینجور پولها نداره ! باشه ؟
    آوا گفت : نه بابا ، من هیچ چیز گران قیمتی
    نمیخوام ! و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو خورد ! در سکوت از دست همسرم و
    مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم
    ! وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد ؛ انتظار در چشمانش موج میزد . همه ما
    به او توجه کرده بودیم و آوا گفت ، من میخوام سرمو تیغ بندازم ، همین
    یکشنبه !!!
    تقاضای او همین بود !!!
    همسرم جیغ زد و گفت : وحشتناکه ! یک دختربچه
    سرشو تیغ بندازه ؟ غیرممکنه !!! گفتم : آوا ! عزیزم ، چرا یک چیز دیگه نمی
    خوای ؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین میشیم . خواهش می کنم ، عزیزم ،
    چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی ؟
    سعی کردم از او خواهش کنم ولی آوا گفت :
    بابا ، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود ؟ آوا اشک می ریخت و
    میگفت شما به من قول دادی تا هرچی میخوام بهم بدی ، حالا می خوای بزنی زیر
    قولت ؟
    حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم و
    گفتم : مرده و قولش !!! مادر و همسرم با هم فریاد زدن که : مگر دیوانه شدی ؟
    آوا ، آرزوی تو برآورده میشه !!!

    صبح روز دوشنبه آوا رو با سر تراشیده شده و صورتی گرد به مدرسه بردم ! دیدن
    دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشایی بود . آوا بسوی من
    برگشت و برایم دست تکان داد و من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم .
    در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و
    با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت : آوا ، صبر کن تا منم بیام !!! چیزی
    که باعث حیرت من شد ، دیدن سر بدون موی آن پسر بود ، با خودم فکر کردم ، پس
    موضوع اینه !!! خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو
    معرفی کنه گفت : دختر شما ، آوا ، واقعا فوق العاده ست و در ادامه گفت :
    پسری که داره با دختر شما میره ، پسر منه ! اون سرطان خون داره !!! زن مکث
    کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه و ادامه داد : در تمام ماه گذشته هریش
    نتونست به مدرسه بیاد و بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست
    داده ! نمی خواست به مدرسه برگرده ، آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه
    قصدی داشته باشن مسخره ش کنن . آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که
    ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده !!! اما ، حتی فکرشو هم نمی کردم که
    اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه !!!!!
    آقا ! شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین !
    سر جام خشک شده بودم و شروع کردم به گریه کردن !!!






  2. 5 کاربر مقابل از salami2050 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    jak1 (8th July 2013), jojo2 (4th June 2013), nadia (7th May 2013), rain boy (27th May 2013), red_man (27th May 2013)

  3. #2


    محل سکونت
    پرسپولیس اف سی
    نام واقعی
    FarSHaD
    استاتوس
    به بهشت نمی روم اگه علی آنجا نباشد
    بازیکن محبوب
    ali karimi
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Brazil
    نوشته ها
    16,939
    تشکر
    11,273
    تشکر شده 23,000 بار در 7,966 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 47 تاپیک

    بدرود آقای کریمی...

    ما چراغ ها را روشن نگه می داریم

    برای بچه های نسل هاوش و هیرسا

    تا یادشون نره یه روز دلخوشی فوتبالی ها

    جادوگری بود که 8 می پوشید...





    29 تیر روز مرگ فوتبال زیبا....

















































مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
برو بالا