خاطره ای از دربی: چای و عشق و موتور هوندا!(طولانی ولی خواندنی)
کاربر برتر ماه کاربر برتر ماه ali_@sghar
تاپیک برتر ماه تاپیک برتر ماه « مراجعه به تاپیک اصلی »
سوالات متداول و تاپیک های مهم
    گزارش مشکلات انجمن و قالب جدید توسط کاربران
    اطلاعیه گزارش مشکلات چند روز گذشتهِ سایت و انجمن
    افتتاح سایت پرسپولیس اف سی
    ~ اطلاعیه امنیتی ~
    تاپیک 5
    تاپیک 6
    تاپیک 7
    تاپیک 8
    تاپیک 9
    تاپیک 10
    تاپیک 11
    تاپیک 12

کاربران برچسب زده شده

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: خاطره ای از دربی: چای و عشق و موتور هوندا!(طولانی ولی خواندنی)

  1. #1


    محل سکونت
    کهکشان راه شیری
    نام واقعی
    رسول
    استاتوس
    روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران ...
    بازیکن محبوب
    mohsen khalili
    تیم های محبوب خارجی
    Real-Madrid | Germany
    نوشته ها
    2,568
    تشکر
    2,773
    تشکر شده 7,119 بار در 1,945 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 49 تاپیک

    خاطره ای از دربی: چای و عشق و موتور هوندا!(طولانی ولی خواندنی)



    از: حسین- الف(سایت گل)
    خیلی وقت بود که دلم میخواست خودم را به یک چیز دیگری بند کنم تا از شر این فوتبال و دلبستگیهایش راحت شوم. هم یک جورهایی این بچه های دهه هفتاد و هشتادی دل آدم را با کلکلها و طرفداریهایشان به هم میزدند، هم پرسپولیس چند سالی بود کفر ما را در آورده بود و هرچه به روی خودمان نمیآوردیم، فایده نداشت. آخرین باری که دربی استادیوم بودم – فکر میکنم بازی رفت بود - همان بازی دو، هیچی که تیرک پرسپولیس هم دیگر تاب برداشته بود و اگر نبود حالا باید چهار نشان دادن استقلالیها را جدی میگرفتیم و در دل بهشان نمیخندیدیم. الغرض، باز نزدیک دربی شد و من خواستم این بار دیگر خودم را به کرگوشی بزنم و همه خبرها و کل کلها را نشنیده بگیرم و پی کار خودم باشم.
    یک روز قبل از دربی سر و کله پسرخاله ام باز پیدا شد. از شهرستان با پدرش آمده بود تهران. باز مثل وسواس خناس رفت توی جلدم که «داداش بریم استادیوم؟» من اما این بار میخواستم وسوسه را تاب بیاورم. گرفتاری ای سر هم کردم که «نه». با لُچ آویزان چند باری مستقیم و غیرمستقیم گفت که برای استادیوم رفتن آمده تهران و یکی دو روز هم از مدرسه مرخصی گرفته. اینقدری همه فکر و ذکرش استادیوم بود و پرسپولیس، که هر وقت تهران بود و از خیابان آزادی یا انقلاب میگذشتیم، میگفت این همان خیابانی است که به استادیوم میرود. برخلاف همیشه که یک فامیل مخالف بردن این بچه چهارده پانزده ساله به استادیوم بودند، این بار دو سه نفری به من زنگ زدند که «گناه داره». من هم با آن توبه شکننده و با این وسوسه پر زور، مثل همیشه توبهشکن، برنامه استادیوم رفتن چیدم.
    روز بازی سوز وحشتناکی تهران را غافلگیر کرده بود. هی رفتن را عقب انداختم تا شاید هوا بهتر شود. نشد که نشد. بهمن ماه بود و باد به پنجره های خانه قدیمی ما طوری میکوبید که انگار میخواست از جا درشان بیاورد. دیر راه افتادیم. گفتم حداقل این طوری اگر باخت، کمتر احساس غُبن میکنم. بازی ساعت شش شروع میشد. حسابی پسرخاله عزیزدردانه را لباس پیچ کردیم و دو ساعت مانده به بازی گاز موتور را گرفتم که یک ساعت زودتر استادیوم باشیم. جوانی است دیگر. همین که یک پرچم میاندازی روی دوشت، فکر میکنی محل تلاقی تمام نگاه های عالمی. باز مرا جو گرفت و انداختم توی خط ویژه و دِ بگاز. پسرخاله هم داشت باز خیالها و رویاهایش را به عنوان پیش بینی های کارشناسانه به من قالب میکرد. به چهارراه ولیعصر (عج) که رسیدیم، اتوبوسی توی ایستگاه ایستاده بود و راه را بسته بود. از پشت ایستگاه و در جهت خلاف خیابان ایستگاه و چهارراه و چراغ قرمز را رد کردم و دوباره انداختم توی خط ویژه. چند نفر عابر داشتند از خط عابر میگذشتند. همه شان متوجه من شدند. یکیشان انگار که با من بازی اش گرفته بود، هی این طرف و آن طرف کرد، من هی فرمان را چرخاندم تا ازش بگذرم. آخر سر با پاشنه پا گذاشتم روی پدال ترمز، اما دیر شده بود. هم فاصله کم بود. هم طرف هول شده بود و هم لنتِ ته کشیدهٔ طرح هوندای نیم وطنی، نیم چینی تاب منِ نود کیلویی و پسرخاله صد و ده بیست کیلویی را نیاورد و زدیم زیر لنگهای طرف. موتور یک طرف. من یک طرف. پسرخاله جایی و عابرپیاده هم گوشهای افتاده بود. فوری بلند شدم ببینم عابر سالم است یا نه. سالم بود. گفت «برادرت رو دریاب.» دیدم پسرخاله ایستاده کنار نردههای حفاظ خط ویژه و پایش را کج گذاشته. دنیا روی سرم خراب شد. هی میگفت «پام پام.» گفتم «چی شده؟ صاف کن پاتو ببینم.» صافش کرد. گفت انگار خوابش برده!
    دست گذاشت پس سرش. سرش شکسته بود. تا خون را دید، اوهو اوهو زد زیر گریه. بهش تشری زدم و رفتم از دکه کنار خیابان برایش آب میوه و دستمال خریدم. آمدم دیدم دارد لاشه موتور را بلند میکند و به عابر مضروب میگوید: «چرا پریدی جلو ما؟ ما میخواستیم بریم استادیوم.» یکی دو نفری گفتند زنگ بزنند اورژانس. اما آن عابر که سالم بود، من هم از ترس اینکه موتورم را نخوابانند، گفتم خودم پسرخاله ام را میبرم درمانگاه. جلوی موتورم تقریبا مضمحل شده بود. طلقش شکسته بود. فرمانش کج شده بود. کیلومترشمارش شکسته بود. دل و روده چراغش افتاده بود بیرون و روشن نمیشد. همان فیشهای پشت چراغ را دست کاری کردم و موتور را روشن کردم و از توی همان خط ویژه گازش را گرفتم و خونین و پاره پوره رفتیم تا میدان انقلاب. توی راه پسرخاله را فاز فراموشی گرفته بود و هی میپرسید چی شد که تصادف کردیم. من هم حسابی دست و پایم را گم کرده بودم و به خودم فحش میدادم که چرا به حرفش گوش کردم و آوردمش استادیوم. فکر میکردم واقعا فراموشی گرفته. یادم نبود طفلی بار اولی است که تصادف و خونریزی میکند و نمیداند تصادف توی چند ثانیه رخ میدهد. هی از فراموشی میگفت و هی از من معذرت خواهی میکرد که به خاطر او موتورم این طور شد. من هم همه اش توی فکر خانواده بودم که چطور باید جوابشان را بدهم و این حرفها بیشتر عصبی و نگرانم میکرد. توی درمانگاه سرش را بخیه و پانسمان کردند و آمدیم بیرون. آمدم قفل چرخ را باز کنم، دیدم لاستیک جلو خوابیده و این دیگر نور علی نور بود. تصمیمم این بود که هرطور شده به استادیوم برسانمش. صورت ماتم زدهاش بعد از دیدن لاستیک پنچر موتور، هیچ وقت از یادم نمیرود. دستش را گرفتم، بردمش آن طرف خیابان به قول خودش همان سمتی که میرود به استادیوم. چندتا ماشین پرسپولیسی و استقلالی گذشتند. چهره سرنشینانش را با دقت میکاویدم. پرایدی میآمد و سه نفر تویش نشسته بودند که سیمای موجهی داشتند. دست تکان دادم و ایستادند. تا جایی که ممکن بود قصه را برایشان خلاصه کردم و جان شما و جان این پسرخاله، پسرخاله را با سر باندپیچی شده و لباس خونی با آنها فرستادم برود. کلی سفارش هم به پسرخاله کردم و از آنها هم قول گرفتم هرچه شد و بازی هر نتیجه ای شد، پسرخاله ام را تا همین جا برسانند. شماره ام را هم بهشان دادم و خداحافظ. نمیدانستم کار درستی کردهام یا نه. اما هرچه بود، به میل پسرخاله رفتار کرده بودم. هرچند که هی میپرسید پس خودت چی و اولش گفت بیمن نمیرود.
    یک ساعتی به بازی مانده بود. اول چند دقیقه ای موتور را دست گرفتم. هم از ضربه ای که خورده بودم کوفته بودم، هم بازی را بالکل از دست میدادم. موتور را روشن کردم و بیخیال تویوپی که والوش میکند، سوارش شدم و رفتم تا پل چوبی. هم یک موتورساز آشنا به یادم آمد و هم قهوهخانهای که خیلی وقتها فوتبال را در آنجا میدیدم و جَوش کم از استادیوم نبود و ننه که نباشد باید با زن بابا ساخت. تکانهای ناشی از پنچر بودن و بادهای شدید امانم را بریده بود.
    موتور را گذاشتم پیش موتورساز و آمدم قهوه خانه. به دم در نرسیده بودم که صدای ملت بلند شد. گُــــــــــل. دویدم داخل. استقلال گل زد. علی کریمی توپ توی اوت را داد به زندی و او هم به میداوودی و گل.
    جای سوزن انداختن نبود. یک گوشه ای که دید مناسبی هم به السیدی نداشت، نشستم به کشیدن. نیمه اول با همان نتیجه تمام شد. جوان حدودا بیست ساله ای هم جلوم نشسته بود که از همان لحظه ورودم هی میگفت «اگه فرهاد بود شیشتاییتون میکردیم. اگه فرهاد بود...» من فقط میخواستم بازی زودتر تمام شود و فارغ از نتیجه، بیرون حالش را بپرسم. نیمه دوم شروع شد و چند دقیقهای نگذشته بود که فریدون زندی دومی را به تور پرسپولیس چسباند. قهوهخانه و استادیوم ترکید. صاحبهای قهوهخانه استقلالی بودند. یکیشان رفت از توی ماشین لُنگی آورد و شروع کرد توی قهوه خانه چرخیدن و شلنگ انداختن. این پسری هم که روبروم نشسته بود کمکم داشت مجابم میکرد کار را به بیرون از قهوهخانه نگذارم. هر کس یک چیزی میگفت و من فکر میکردم شاید حکمت خدا بوده که تصادف کردیم و بعد پنچر هم شدیم. خدا را شکر میکردم که نرفتم و از طرفی هم دل نگران پسرخاله بودم. داشتم فکر میکردم کاش او را هم نمی فرستادم. چند دقیقهای گذشت. مهدوی کیا آمد توی زمین. یاد او نبودم. توی این چند دربی باخت که نداشت، هیچ، همه را برده بود. کاش لااقل توی زمین نمیآمد. آمار او هم خراب شد. آن از علی کریمی که به استقلالیها پاس گل داد، این هم از این.
    اولادی لگدی پراند و اخراج شد. میخواستم از قهوهخانه بزنم بیرون. غوغایی شده بود. سرم داشت میترکید. همه اش توی فکر اس ام اس هایی که بعد از بازی برایم میآمد بودم. میخواستم از همان لحظه گوشیام را خاموش کنم، که یاد پسرخاله افتادم. توی فکر لقبهایی که برای مظلومی درست میکنند بودم. تنها انگیزه ام برای ماندن همان جوان استقلالی بود. یکی دیگر از صاحبهای قهوه خانه هم دیگر تیر آخر را زد و گفت میرود شیرینی بخرد و به نشانه تحقیر گفت که یکی دو گل دیگر استقلال را هم نمیخواهد ببیند.
    توپ رسید به محمد نوری، تلویزیون نشان داد پرسپولیسیها دارند از ورزشگاه میروند بیرون. گل. یک کمی شادی کردیم و من همه نگاهم به همان جوان روبرویی ام بود. داشت دست و پایش را جمع میکرد. یکی دو دقیقه ای نگذشته بود که مهدوی کیا سانتری کشید و زائد دومی را به استقلال زد. باورم نمیشد. ده نفره، توی یکی دو دقیقه مساوی کردیم. چه تعویضهایی. هنوز گوشه ذهنم تسویه حساب با آن پسر بود. چند دقیقه ای چپ چپ نگاهش کردم که عاقبتش را بداند. «بادامکی»، یکی از روی مخترین بازیکنان چند فصل اخیر پرسپولیس به جای محمد نوری آمد توی زمین. دقایق آخر یک توپ گوشه زمین بهش رسید. هی داشت این پا و آن پا میکرد. همه داشتند فحشش میدادند که پاس بده. در همین اثنا صاحب قهوهخانه شیرینی به دست، با نیش باز وارد شد. بادامکی برگشت و پاس را داد و گـــــــــــُـــــل. باورنکردنیترین گل زندگی ام را دیدم. صاحب قهوه خانه شیرینی را انداخت که برود بیرون. دوستانش گرفتندش به پسی زدن. یکهو به خودم آمدم دیدم چهارپایه را از زیر پایم برداشته ام و دارم روی دست میگردانم و بالا و پایین میپرم و گلویم را جر میدهم. پیرمردی هم - نمیدانم از کجا - کیسهٔ حمامی پیدا کرده بود و رفته بود روی چهارپایه... من به خودم آمدم دیدم آن جوان فرار کرده است. به خودم آمدم و به بخت و موتور و پنچری فحش دادم و به حال پسرخاله غبطه خوردم...
    ویرایش توسط RASOOL 9 : 5th September 2013 در ساعت 01:21


  2. 7 کاربر مقابل از RASOOL 9 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    mohammad6 (5th September 2013), AliReza (5th September 2013), ᗰohaᗫᗭeSeH (5th September 2013), RaMiN (5th September 2013), s A r A (5th September 2013), SaRiNa-10 (5th September 2013), ShAh!N (5th September 2013)

  3. #2


    محل سکونت
    یـــ جــا !
    نام واقعی
    علیرضا
    استاتوس
    همه چی ارومه منم خیلی خوشحالم :| !
    بازیکن محبوب
    ali karimi
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Argentina
    نوشته ها
    4,130
    تشکر
    12,359
    تشکر شده 8,879 بار در 3,175 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 66 تاپیک
    قشنگ بود.........ممنون

  4. کاربر مقابل از AliReza عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    RASOOL 9 (5th September 2013)

  5. #3


    محل سکونت
    s fun
    نام واقعی
    محمدرضا
    استاتوس
    پرسپولیس یعنی زندگی
    شغل و حرفه
    دیوونه ی پرسپولیس
    بازیکن محبوب
    ali karimi
    تیم های محبوب خارجی
    Chelsea | NetherLand
    نوشته ها
    2,882
    تشکر
    9,423
    تشکر شده 13,208 بار در 2,574 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 68 تاپیک
    توسایت گل خوندمش!
    دم نویسندش گرم!

  6. 2 کاربر مقابل از oscar عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    RASOOL 9 (5th September 2013), s A r A (5th September 2013)

  7. #4


    محل سکونت
    ســـــــــــاری
    نام واقعی
    ᗰohaᗫᗭeSeH
    استاتوس
    ** ♓Juᔓt ᘉ 〇ℋ ᔕ ∃ ℕ ⑂ ᕮ g ᗩ ℕ ᕮ **
    بازیکن محبوب
    daie
    تیم های محبوب خارجی
    Real-Madrid | Spain
    نوشته ها
    44
    تشکر
    403
    تشکر شده 343 بار در 78 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    نوع نوشتارش خیلی جالب بود!
    ممنون...

  8. کاربر مقابل از ᗰohaᗫᗭeSeH عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    RASOOL 9 (5th September 2013)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
برو بالا