راننده اتوبوس
کاربر برتر ماه کاربر برتر ماه ali_@sghar
تاپیک برتر ماه تاپیک برتر ماه « مراجعه به تاپیک اصلی »
سوالات متداول و تاپیک های مهم
    گزارش مشکلات انجمن و قالب جدید توسط کاربران
    اطلاعیه گزارش مشکلات چند روز گذشتهِ سایت و انجمن
    افتتاح سایت پرسپولیس اف سی
    ~ اطلاعیه امنیتی ~
    تاپیک 5
    تاپیک 6
    تاپیک 7
    تاپیک 8
    تاپیک 9
    تاپیک 10
    تاپیک 11
    تاپیک 12

کاربران برچسب زده شده

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: راننده اتوبوس

  1. #1


    محل سکونت
    اصفهان
    نام واقعی
    ava
    استاتوس
    یک پرنده ی کوچک که زیر برگها آواز می خواند برای اثبات خد
    شغل و حرفه
    بیکار
    بازیکن محبوب
    alireza haghighi
    تیم های محبوب خارجی
    Real-Madrid | Spain
    نوشته ها
    242
    تشکر
    1,080
    تشکر شده 658 بار در 231 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 39 تاپیک

    راننده اتوبوس

    راننده اتوبوس
    مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.
    مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود.
    روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست
    و روز بعد و روز بعد
    این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟
    بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.
    بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»
    مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.»
    دیگر سوسوی هیچ چراغی امیدوارم نمیکند
    دیگر گرمای دستی دلم را به تپیدن وا نمیدارد
    میروم تا درتاریکی راه خودرا پیدا کنم
    که به چراغ های نورانی ودست های گرم
    دیگر
    اعتمادی نیست


    راستی ثانیه ها نامردند؛

    گفته بودند که بر می گردند؛
    برنگشتند و پس از رفتنشان؛

    بی جهت عقربه ها می گردند ...

  2. 7 کاربر مقابل از نینا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    *Nooria* (18th November 2013), *ZeynaB* (18th November 2013), Raso8L (2nd April 2014), s A r A (18th November 2013), San Iker (18th November 2013), yasi-red-6 (18th November 2013), صادق مالمیر (17th November 2013)

  3. #2


    محل سکونت
    اصفهان
    نام واقعی
    ava
    استاتوس
    یک پرنده ی کوچک که زیر برگها آواز می خواند برای اثبات خد
    شغل و حرفه
    بیکار
    بازیکن محبوب
    alireza haghighi
    تیم های محبوب خارجی
    Real-Madrid | Spain
    نوشته ها
    242
    تشکر
    1,080
    تشکر شده 658 بار در 231 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 39 تاپیک
    پسرم چه کاره خواهد شد؟
    کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آیندهاش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چیزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت
    .

    یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد.
    به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:
    یک کتاب مقدس،
    یک سکه طلا
    و یک بطرى مشروب .

    کشیش پیش خود گفت :
    « من پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر میدارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»
    مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت میزد کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آنها را از نظر گذراند.
    کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .
    کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:
    « خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! »


    دیگر سوسوی هیچ چراغی امیدوارم نمیکند
    دیگر گرمای دستی دلم را به تپیدن وا نمیدارد
    میروم تا درتاریکی راه خودرا پیدا کنم
    که به چراغ های نورانی ودست های گرم
    دیگر
    اعتمادی نیست


    راستی ثانیه ها نامردند؛

    گفته بودند که بر می گردند؛
    برنگشتند و پس از رفتنشان؛

    بی جهت عقربه ها می گردند ...

  4. 6 کاربر مقابل از نینا عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    *Nooria* (18th November 2013), *ZeynaB* (18th November 2013), Raso8L (2nd April 2014), San Iker (18th November 2013), tank (18th November 2013), yasi-red-6 (18th November 2013)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
برو بالا