اعترافات تکان دهنده
کاربر برتر ماه کاربر برتر ماه ali_@sghar
تاپیک برتر ماه تاپیک برتر ماه « مراجعه به تاپیک اصلی »
سوالات متداول و تاپیک های مهم
    گزارش مشکلات انجمن و قالب جدید توسط کاربران
    اطلاعیه گزارش مشکلات چند روز گذشتهِ سایت و انجمن
    افتتاح سایت پرسپولیس اف سی
    ~ اطلاعیه امنیتی ~
    تاپیک 5
    تاپیک 6
    تاپیک 7
    تاپیک 8
    تاپیک 9
    تاپیک 10
    تاپیک 11
    تاپیک 12

کاربران برچسب زده شده

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: اعترافات تکان دهنده

  1. #1


    محل سکونت
    بندرعباس
    نام واقعی
    Mohammad
    شغل و حرفه
    پیمانکار طبخ و توزیع غذا
    نوشته ها
    575
    تشکر
    9
    تشکر شده 1,453 بار در 385 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    اعترافات تکان دهنده

    اعتراف میکنم ...
    بچه که بودم همیشه دلم میخواس یه جوری داداش کوچیکمو سر به نیس کنم!
    رفتم بقالی مرگ موش بگیرم آقاهه که میدونس چه فسقل مشنگیم بجاش آرد بهم داد
    منم ریختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتی همه شروع کردن به خوردن یهو گریهام گرفت!
    با چشای خیس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم بمیریم!!!!

    اعتراف میکنم ...
    تا سنه 13-12 سالگی تحت تاثیر حرفای مادربزرگم که خیلی تو قید و بند حجاب بود با روسری میشستم
    جلوي تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت میکشیدم.
    زیاد میخندید فکر میکردم بهم نظر داره !!!!!

    اعتراف يكي از دوستان ...
    مامان بزرگ خدا بیامرز ما تو 95 سالگی فوت کرد.
    صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه میکردن.
    جمعیتم زیاد بود ... منو داداشمم تو بغل هم داشتیم گریه میکردیم .... اشک فراوون بود و خلاصه جو گریه بود ...
    یهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید : مامان بزرگ زود رفتی ...
    یهو کل خونه رفت رو هوا ...حالا خندمون قطع نمیشد!!

    اعتراف میکنم ...
    یه شب مادرم مریض بود داشتم ازش پرستاری میکردم بعد گفت برو برام آب بیار رفتم آب آوردم
    دیدم خوابش برده اومدم تریپ بایزید بسطامی بردارم صبر کنم بیدار شه
    یه دفعه یه لحظه خوابم برد آبو ریختم رو مامانم !!!!!!!!

    اعتراف میکنم ...
    وقتی پدرم روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا جلوی صورتش نگه میداره
    بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که پدرم منو نبینه و با مشت چنان میکوبیدم
    وسط روزنامه، پاره که میشد هیچ، عینکش می افتاد و بابا کل مطلب رو گم میکرد.
    کلاً پدرم 30ثانیه هنگ میکرد.
    بعد یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد و حرص میخورد.
    اما هیچی بهم نمیگفت و من مانند خر کیف میکردم.
    تا اینکه یه روز پدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید
    و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. عینک شکست.
    من 5 روز تو شوک بودم!!

    اعتراف میکنم ...
    روز تولد 19سالگيم خودم يادم نبود، اومدم خونه ديدم در قفله چراغ ها هم خاموشه، يه باد گنده اي ول دادم
    وسط خونه كه انقد صداش بلند بود خودم جا خوردم، بعد چراغ ها رو كه روشن كردم ديدم دوستام وسط سالن
    با كلاه بوقي و برف شادي افتادن كف سالن هي ميخندن بعد يكسري هم سرخ شدن
    ميگن تولد تولدِت مبارك... كيكم از دست يكي از دوستام افتاد وسط سالن، خلاصه شب به ياد ماندني شد ...

    اعتراف میکنم ...
    بچه که بودم شبا پیش خواهرم میخوابیدم وسطای شب که مطمئن میشدم
    که خوابش سنگین شده دستشو میکردم تو دماغم!

    اعتراف میکنم ...
    سوار اتوبوس شدم، رفتم تو، قسمت آقایون پیش یه آقایی نشستم و از خستگی خوابم برد،
    نزدیک مقصد دیدم زانوم درد میکنه فهمیدم آقایه کناری 3-2 بار با کیفش کوبیده تو پام تا بیدارم کنه
    چون میخواست پیاده بشه و من جلوش رو گرفته بودم، خیلی شاکی نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود.
    آقاهه گفت : ببخشید خانم 5 بار صداتون کردم نشنیدین، ترسیدیم.
    اعتراف میکنم برای اینکه ضایع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و
    با زبون کر و لالی و طلبکارانه عصبانیتم رو نشون دادم، مرد بیچاره اینقدررررر ناراحت شده بود 10 دفعه
    با دست و ایما و اشاره از من معذرت خواهی میکرد!!

    اعتراف ميکنم ...
    راهنمايي که بودم به شدت جو گير بودم، همسايگيمون يه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود،
    شوهره هم هر روز ميومد و جلو در خونش سر و صدا راه مينداخت، خيلي دلم واسه خانومه ميسوخت.
    يه روز که طرف اومده بود عربده کشي، تصميم گرفتم که برم و جلوش در بيام.
    رفتم تو کوچه و گفتم آهاي چيکارش داري؟ يارو يه نگاه بهم انداخت و يه پوزخندي زد و به کارش ادمه داد،
    منم سه پيچش شدم، وقتي ديد من بيخيالش نميشم گفت اصلا تو چيکارشي؟ منم جوگير، گفتم لعنتي زنمه!!

    اعتراف میکنم ...
    چهار سال پیش باید آندوسکوپی میکردم. از یه لوله باد میفرستن تو باسن مبارک که راحت دیده شه.
    دکتره نمیدونم چی بود داستان که باد خالی نکرد. یه تاکسی گرفتم برم خونه.
    وسطا راه دیگه داغون فشار آورده بود از دستم در رفت گوزیدم.
    منم دیگه دیدم آبروم رفته دلدرد شدیدم دارم از فشار باد، هر چی بود دادم.
    انقدم فشارش زیاد بود کل ماشین رفته بود رو ویبره.
    راننده لامصب جاده رو ول کرده بود نعره میزد یا امام هشتم...یا حسین.
    یه پیرمرده هم داد میزد حواست به جلو باشه.
    راننده فهمید من گوزیدم زد بقل گفت یابوو گم شو پایین فک کردم آمریکا حمله کرده

    اعتراف میکنم ...
    احمقانه ترین کار زندگیم این بود که سعی کردم مفهوم ای دی اس ال رو برا مادربزرگم توضیح بدم!!

    اعتراف میکنم ...
    تو عروسي نشسته بودم يه بچه 3 ، 4 ساله اومد يک هسته هلو داد بهم،
    منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زير ميز، چند ثانيه بعد ديدم دوباره آوردش،
    اين دفعه پرتش کردم يه جاي دور ديدم دوباره آورد!!
    مي خواستم اين بار خيلي دور بندازمش که بغل دستيم بهم گفت آقا اين بچس سگ نيست!
    طرف باباي بچه بود!!

    اعتراف میکنم ...
    دوره دبستان امتحان جغرافی داشتیم یه سوالش این بود: تنها قمر کره زمین؟
    من هم با اطمینان کامل نوشتم قمر بنی هاشم!!!

    اعتراف ميكنم ...

    بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه ميپوشيديم
    ميرفتيم گدايي با درامدش بستني ميگرفتيم كه همسايمون مارو لو داد و كتك خورديم!!

    اعتراف میکنم ...
    سوم دبستان که بودم یه روز معلممون مدرسه نیومد منم ظهرش رفتم در خونشون
    که یه کوچه بالاتر از ما بود تکلیف شبمو ازش گرفتم!!!!!!

    اعتراف میکنم ...
    به عنوان 1 مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر جایی که میخوام سوراخ کنم
    سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم،
    تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردم که دریل سوخت !!

    اعتراف میکنم ...
    بچه که بودم، جو گیر بودم نماز بخونم .... بعد چادر گل منگولیمو میذاشتم مهرم میذاشتم
    رو به قبله وا میستادم شروع میکردم به نماز خوندن ... اما جای سوره ها شعر کلاه قرمزیو می خوندم....
    >>>آقای راننده...آقای راننده...یالا بزن توو دنده....!!!!


  2. 5 کاربر مقابل از Zan Zalil عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    arshambarselona (5th May 2012), FaRsHaD_8 (5th May 2012), RaMiN (5th May 2012), sahar1 (5th May 2012), yaghi (5th May 2012)

  3. #2


    محل سکونت
    اردبیل
    نام واقعی
    مهران
    استاتوس
    حآلـم همچـون حـال گـرگـی استـــ کـ ه ، خــدآونـد تـوب
    شغل و حرفه
    عاشق پرسپولیس
    بازیکن محبوب
    daie
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Spain
    نوشته ها
    843
    تشکر
    468
    تشکر شده 899 بار در 300 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    ممنون جالب بود
    از چی بگم برات؟&l
    توقع داري چه چيزي از ليگ ما درآد؟&l
    از فرهادي که شده سنبل رشادت
    امارات براش شده منبع درآمدپس دخترش الان کجاست؟ نیست؟؟؟&
    اون تو اماراته پس گناه نیستاز چی بگم ؟&
    از قهرمانیه 20 تومنی؟&
    که شرفش میفروشه به هر 2 تومنی؟&
    پس اردشیر مافیا الان کجاست نیست؟&
    اونم تو سئول داره ( بووووق ) پس گناه نیستاز چی بگم برات ؟؟
    از این داوریهای مفتیسوت زدن چاقالایی مث ترکی؟؟
    آره همون که استق لولُ قهرمان کرد.
    شرف و ناموسشُ واسه پول فنا کرد
    اما این بدونید که شهریار من تُ...م داره باختن با داوری به سپاهان براش افت داره
    پس اینُ مینویسم من با خون و غیرت" وقتی رسم مردونگی میمیره با پول و بیعت

  4. #3


    محل سکونت
    بلند اسمان جایگاه من است
    نام واقعی
    R@MiN
    استاتوس
    چقدر زود دیر میشود
    شغل و حرفه
    کارم رنگه تخصصم موبایل فوتبال
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Argentina
    نوشته ها
    4,836
    تشکر
    18,749
    تشکر شده 16,554 بار در 3,918 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 59 تاپیک
    با حال بود
    دهانم را بستید پاهایم را به زنجیر کشیدید

    با افکارم چه میکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  5. #4


    محل سکونت
    پرسپولیس اف سی
    نام واقعی
    FarSHaD
    استاتوس
    به بهشت نمی روم اگه علی آنجا نباشد
    بازیکن محبوب
    ali karimi
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Brazil
    نوشته ها
    16,939
    تشکر
    11,273
    تشکر شده 23,000 بار در 7,966 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 47 تاپیک
    من هم اعتراف میکنم بچه که بودم یکمرتبه به بابام دروغ گفتم چندتا سیلی محکم خوردم

    بدرود آقای کریمی...

    ما چراغ ها را روشن نگه می داریم

    برای بچه های نسل هاوش و هیرسا

    تا یادشون نره یه روز دلخوشی فوتبالی ها

    جادوگری بود که 8 می پوشید...





    29 تیر روز مرگ فوتبال زیبا....

















































مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
برو بالا