چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید!
کاربر برتر ماه کاربر برتر ماه ali_@sghar
تاپیک برتر ماه تاپیک برتر ماه « مراجعه به تاپیک اصلی »
سوالات متداول و تاپیک های مهم
    گزارش مشکلات انجمن و قالب جدید توسط کاربران
    اطلاعیه گزارش مشکلات چند روز گذشتهِ سایت و انجمن
    افتتاح سایت پرسپولیس اف سی
    ~ اطلاعیه امنیتی ~
    تاپیک 5
    تاپیک 6
    تاپیک 7
    تاپیک 8
    تاپیک 9
    تاپیک 10
    تاپیک 11
    تاپیک 12

کاربران برچسب زده شده

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 17

موضوع: چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید!

  1. #1


    محل سکونت
    شهر باران های نقره ای
    نام واقعی
    reza
    استاتوس
    عاشق که بشی حالت میشه مثل من...
    بازیکن محبوب
    afshin peyrovani
    تیم های محبوب خارجی
    Bayern-Munich | France
    نوشته ها
    1,242
    تشکر
    726
    تشکر شده 1,651 بار در 586 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک

    چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید!

    چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید!

    وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می*کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می*دیدم.

    یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می*گفتم که در ذهنم چه می*گذرد. من طلاق می*خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی*رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

    از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می*کرد. می*دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی*اش آمده است. اما واقعاً نمی*توانستم جواب قانع*کننده*ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می*سوخت.

    با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می*تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه*ام را بردارد. نگاهی به برگه*ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه*ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی*توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته*ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم*تر و واضح*تر شده بود.

    روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می*نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
    صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی*خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی*خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

    برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می*کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل*تحمل*تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

    درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه*ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه*ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

    از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه*کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

    در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت*تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می*توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده*ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک*های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده*ام.

    در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه*ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می*رفتند، بغل کردن او برایم راحت*تر می*شد. این تمرین روزانه قوی*ترم کرده بود!

    یک روز داشت انتخاب می*کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس*هایم گشاد شده*اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می*توانستم اینقدر راحت*تر بلندش کنم.

    یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه*هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

    همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می*ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

    اما وزن سبک*تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می*توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می*ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله*ها بالا رفتم. معشوقه*ام که منشی*ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی*خواهم طلاق بگیرم.

    او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی*ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی*خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته*کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می*فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه*ام احساس می*کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله*ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل*فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می*کنم و از اتاق بیروم می*آورمت.

    شب که به خانه رسیدم، با گلها دست*هایم و لبخندی روی لبهایم پله*ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه*ها بود که با سرطان می*جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه*ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می*دانست که خیلی زود خواهد مرد و می*خواست من را از واکنش*های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

    جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی*ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می*آورد اما خودشان خوشبختی نمی*آورند.

    سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی*آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

    با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی*ها را نجات دهید!

    سالهاست کفه ترازویم تعادل ندارد

    دستهایم خالی ...

    دلم پر ...







  2. 18 کاربر مقابل از RezaMelo عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    888 (9th May 2012), amirhossein (7th May 2012), FaRsHaD_8 (7th May 2012), fatemehdi (7th May 2012), gooroo (7th May 2012), hiva435 (8th May 2012), IMAN (8th May 2012), mahya-red (8th May 2012), mohammad088 (7th May 2012), Mohammadreza (7th May 2012), mostafacute (9th May 2012), nadia (7th May 2012), NaZaNiN__red (8th May 2012), NumBer1 (8th May 2012), parastoo (8th May 2012), RaMiN (7th May 2012), sahar1 (9th May 2012), yaghi (8th May 2012)

  3. #2


    محل سکونت
    کرج
    نام واقعی
    محمدرسول محمدخاني
    شغل و حرفه
    دانشجوی شیمی
    تیم های محبوب خارجی
    AC-Milan | Brazil
    نوشته ها
    560
    تشکر
    460
    تشکر شده 369 بار در 202 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    خيلي زيبا و تاثيرگذار بود


    ♥♥علـــــي فقط كريـــــمي♥♥

  4. کاربر مقابل از mohammad088 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    FaRsHaD_8 (7th May 2012)

  5. #3


    محل سکونت
    شهرک تیفوسی های پرسپولیس - واحد 1
    نام واقعی
    AmirHossein
    شغل و حرفه
    سرگردون تو اینترنت
    تیم های محبوب خارجی
    Real-Madrid | Germany
    نوشته ها
    2,089
    تشکر
    1,567
    تشکر شده 1,161 بار در 545 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 5 تاپیک
    اولین داستان بلندی بود که تا اخر خوندمش ممنون
    ..:: Iker & SerGio are My LovE ::..

    http://axgig.com/images/99977427158129039060.jpg


  6. 2 کاربر مقابل از amirhossein عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    FaRsHaD_8 (7th May 2012), NumBer1 (8th May 2012)

  7. #4


    محل سکونت
    پرسپولیس اف سی
    نام واقعی
    FarSHaD
    استاتوس
    به بهشت نمی روم اگه علی آنجا نباشد
    بازیکن محبوب
    ali karimi
    تیم های محبوب خارجی
    Barcelona | Brazil
    نوشته ها
    16,939
    تشکر
    11,273
    تشکر شده 23,000 بار در 7,966 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 47 تاپیک
    خیلی خیلی روی من تاثیر گذاشت...منم این اولین داستانی بود که تا آخرش رفتم

    بدرود آقای کریمی...

    ما چراغ ها را روشن نگه می داریم

    برای بچه های نسل هاوش و هیرسا

    تا یادشون نره یه روز دلخوشی فوتبالی ها

    جادوگری بود که 8 می پوشید...





    29 تیر روز مرگ فوتبال زیبا....

















































  8. کاربر مقابل از FaRsHaD_8 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    mohammad088 (7th May 2012)

  9. #5


    محل سکونت
    یه جای این دنیا
    نام واقعی
    نادیا
    بازیکن محبوب
    ahmdareza abedzadeh
    تیم های محبوب خارجی
    Manchester-United | Spain
    نوشته ها
    410
    تشکر
    1,023
    تشکر شده 678 بار در 231 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    ممنون عالی بود...
    امپراتور یونان به کورش بزرگ گفت:ما برای شرف می جنگیم و شما برای

    ثروت.کورش بزرگ جواب داد: هر کس برای نداشته هایش می جنگد...

  10. کاربر مقابل از nadia عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    FaRsHaD_8 (7th May 2012)

  11. #6


    نام واقعی
    zi zi
    استاتوس
    پرسپولیسی ام...روزگارم سرخ است
    شغل و حرفه
    دانش آموز میباشم :)
    بازیکن محبوب
    alireza haghighi
    تیم های محبوب خارجی
    Real-Madrid | Portugal
    نوشته ها
    149
    تشکر
    185
    تشکر شده 88 بار در 66 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    قبلا خونده بودمش اما به دوباره خوندنش می ارزید........

  12. #7


    محل سکونت
    شهر باران های نقره ای
    نام واقعی
    reza
    استاتوس
    عاشق که بشی حالت میشه مثل من...
    بازیکن محبوب
    afshin peyrovani
    تیم های محبوب خارجی
    Bayern-Munich | France
    نوشته ها
    1,242
    تشکر
    726
    تشکر شده 1,651 بار در 586 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    خدا رو شکر که خوشتون اومد
    سالهاست کفه ترازویم تعادل ندارد

    دستهایم خالی ...

    دلم پر ...







  13. #8


    محل سکونت
    اهواز
    نام واقعی
    مهدی
    تیم های محبوب خارجی
    Manchester-United | Argentina
    نوشته ها
    500
    تشکر
    211
    تشکر شده 501 بار در 172 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    مرسی رضا جون. من متأهل هستم واقعاً با تمام وجود این داستان رو قبول دارم.

  14. #9


    محل سکونت
    شهر باران های نقره ای
    نام واقعی
    reza
    استاتوس
    عاشق که بشی حالت میشه مثل من...
    بازیکن محبوب
    afshin peyrovani
    تیم های محبوب خارجی
    Bayern-Munich | France
    نوشته ها
    1,242
    تشکر
    726
    تشکر شده 1,651 بار در 586 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    نقل قول نوشته اصلی توسط fatemehdi نمایش پست ها
    مرسی رضا جون. من متأهل هستم واقعاً با تمام وجود این داستان رو قبول دارم.
    ویرایش توسط RezaMelo : 7th May 2012 در ساعت 21:18
    سالهاست کفه ترازویم تعادل ندارد

    دستهایم خالی ...

    دلم پر ...







  15. #10


    محل سکونت
    ایران زمین
    نام واقعی
    IMAN
    استاتوس
    هنو اولشه...
    شغل و حرفه
    در ره طبابت
    بازیکن محبوب
    ahmdareza abedzadeh
    تیم های محبوب خارجی
    AC-Milan | Brazil
    نوشته ها
    6,990
    تشکر
    9,458
    تشکر شده 7,998 بار در 3,141 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 27 تاپیک
    مرسی...عالی بود
    نه...!نه...!نه...!



  16. کاربر مقابل از IMAN عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    FaRsHaD_8 (8th May 2012)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
برو بالا